دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
بگذار
گنجشکهای خرد
در آفتاب مه آلود
/ بعد از ظهر زمستان
به تعبیر بهار بنشینند
و گلهای گلخانه
/ در حرارت ولرم والر
/ به پیشواز بهار مصنوعی بشکفند
سلام بر آنان
/ که در پنهان خویش
/ بهاری برای شکفتن دارند
و می دانند
هیاهوی گنجشکهای حقیر
/ ربطی با بهار ندارد
/ حتی کنایه وار
بهار غنچه ی سبزی است
/ که مثل لبخند باید
/ بر لب انسان بشکفد
بشقابهای کوچک سبزه
تنها یک « سین »
/ به « سین »های ناقص سفره می افزایند
بهار کی می تواند
/ این همه بی معنی باشد؟
بهار آن است که خود ببوید
/ نه آنکه تقویم بگوید!










