دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
به مادرم گفتم:
/ چرا خدیجه گریه می کند
/ گفت :
/ چرا گریه نکند
/ دو بار قلبش شکست
/ کافی نیست؟!
چرا خدیجه گریه نکند
در حالی که او ما را
به اندازه ی دو باغ گل سرخ
/ به بهار نزدیک کرده است
با تحّمل دو داغ، به اندازه ی دو طلوع
/ صبح ظهور را جلو انداخته است
اما هنوز حق با شهلاست
شهلا چه گلی به سر بهار زده است؟
که این همه زبانش دراز است
و جرأت می کند
اسم خیابانها را عوضی بگوید
- آقا عشرت آباد! میدان شهیاد می خوره؟
/چرا خدیجه بهتر از شهلا نیست؟
/چرا خدیجه نمی داند تهران کجاست؟
/چرا خدیجه نمی تواند
/ به زیارت امام رضا برود؟
اما شهلا هر ماه برای خرید به اروپا می رود
وقتی هم بر می گردد
با دهن کجی از خیابان انقلاب می گذرد
چرا شهلا اینقدر خاطر جمع است؟
و چرا ابرهای نگرانی در چشم های خدیجه
/ وسیع می شود
چرا خدیجه نمی داند خمیر دندان چیست؟
قربان ِِ دردِ دلت یا فاطمه ی زهرا !
*
چرا عبدالله به شهر نیاید؟
وقتی ارباب به ناموسش چشم دارد
مادر می گوید
چرا حق هنوز با ناصر خان است؟!
چرا سهم عبدالله
جریب جریب زحمت است و حسرت
و سهم ناصر خان
هکتار هکتار محصول است و استراحت؟
مگر عبدالله زیر بوته عمل آمده است
/ که صاحب هیچ زمینی نیست؟
پس چرا عبدالله فقط کاشتن را بلد است
/ و ارباب برداشتن را؟
ما در مقابل آمریکا ایستادیم
اما چرا هنوز کیومرث خان خرش می رود
عبدالله با داس
هر شب چند خوک سر مزرعه می کُشد
اما وقتی ارباب می آید مجبور است تعظیم کند
چرا عبدالله مجبور است به این خوک تعظیم کند
مگر ارباب از دماغ فیل افتاده است؟
چرا عبدالله به شهر می آید؟
آیا او درختان و مزرعه را دوست ندارد؟
آیا او گندم ها را که با عرق او سبز شده اند
/ نمی خواهد؟
*
گفتم :
/ چرا سواد نداری عبدالله، چرا؟
به عبد الله گفتم :
/ مرگ بر فئودال پنج بخشه
/ بنویس، خیلی دیر شده است
/ آنها روزنامه می نویسند
/ و کسالت را دامن می زنند
/ اما تو برخیز و یاد بگیر
/ جویبارها به خاطر تو زمزمه دارند
در نیمه ی آخرین ماه بهار
با چشمهای هیز
/ دجّال وار
دشنه بر کف و دشنام بر لب
به نیزه های ایستاده ی شب
/ تکیه داشتند
مردان هول
مردان وحشت و بیم
در جان شب
/ خوفی عظیم گذر داشت
خوف زوال خواب
بیم افول دیو
هر چند گاه
ترس تولد آفتاب
/ رعشه بر اندام خواب می افکند
ما در ولایت خویش
غریب وار تکیه به کنجی
منشور امنیت بیگانه را
/ بیگانگان خودی رقم زده بودند
این درد را
وقتی به کوه گفتیم
آهی کشید و
/ چکه
/ چکه
/ فرو ریخت
هیچ قامتی
جرأت ابراز ایستادگی نداشت
ما این خرابی بی حد را
/ تعبیر حادثه کردیم
وقتی که خاک
/ از شوق بوسه ی آفتاب
/ - بی تاب –
در انتظار عبور نسیم بود
و صبح ستایشگر مردی
/ از جنس آفتاب
در عرصه ی کشمکش آفتاب و شب
مردی برهنه
/ چونان چشمه های صاف
دلگیر از همیشه ی تاریکی
فریاد را
از منتهای گلویش عبور داد
و پلک پنجره ها را
/ به باغ نور گشود
و بذر عشق را
/ به نیت تقوی
/ به خاک ریخت
شب زبون
/ دستی به حیله برد
/ و زَهره ی پنجره ها
/ از سیاهی ترکید
و خاک، سوگوارِ آمدن شب بود
آفتاب
/ از میان آسمان غروب کرد
و قلبها در حافظه ی عشق
/ می تپیدند
با کوله بار هزاران دل
هزار دل
به بدرقه ی هجرت غمگنانه ی آفتاب رفت
هزار دل به غربت تبعید
در روزگار بعد
/ شب از تهاجمی پیروز
/ در خون
/ نشست
و بذرهای عشق
/ از قلبها شکفت
و آفتاب برآمد
/ از انزوای غربت و تبعید
15 خرداد 1362










