آی مشتری !...آی مشتری !
آتیش زدم به هستی ام .
حراج شد جسم وُ تنم !
مفت وُ ارزون !
فقط نرخِ ....
یک لقمه نون !
میفروشم اعضای تنم ....
هر یاخته از پی
شاید... تولد
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
تن میاساید به باورم
نقطه چین های سراب
وقتی سو گوار
کرت می بندم صدای نفس هایم را
در بی نبضی غریب باران
می تکانم دامن واژه ها را مدام
در فاصله کمی از ماندن و رفتن
وصله میخورم بودن را انگار
ته امکانی دوباره تا بلوغ
پا می کشم
افتاده ... نه از دل
رسیدن را
در هوس های خام و بی مجال چشم اندازم
دوردستی ناتمام می رقصد
هزاره هایی که زنجره های تحکم بر دوش دارند
مترسک هایی که پشت نیشخند سایه می پایند
اینجا
نه رسوا کسی ، نه خام خیالات نم کشیده
سرگردان ، تنها دستهایی ، که ، از درد سکوت آویخته
و فکری ، لب پنجره تن مردگی ها
در حوالی یک خواهش
یا شاید ژستی از
تولدی دوباره
این شعر را خواندند (اعضا)
آزاده ندايي (10/2/1388),مونا اصلئ (10/2/1388),ياسمين مرزوق (10/2/1388),سيما عباسي (11/2/1388),
نقطه نظرات
نظرها
نام: سعیدمطوری(شمع شبستان)
ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 12:30
سلام خواهرم خانم ندایى گرامى
شعر شما زیبا و با پیامى سرشار بود وامیدوارم تولد همیشه رو به پاکى باشد نه فریبى دیگر...
موفق وشاد باشید.
نام: امید صباغ نو
ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 15:27
سلام بر خانم ندایی عزیز
خوبین ؟ چه خبرا؟ما کم می بینیم دلمون تنگ میشه ها. یه کم بیشتر بیایین تا ما بیشتر از احساس شما بهره ببریم . همیشه براتون آرزوی شادی و خوشبختی دارم
با مهر-امید















