دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
پيرمردي كه در آن سوي درختان خزان ديده قدم مي زد
روح چل سالگي من بود
روحي آشفته تر از سايه ي صدها برگ
و پراكنده تر از
لرزه ي صدها موج
روحي آماده ي مردن بود
پيرمردي كه سر تيز عصاي او
صلح آن چشمه ي خندان را پيوسته به هم مي زد
روح من بود كه در پشت درختان خزان ديده قدم ميزد
آه مي دانم
ديگر اين روح ، از آن پنجره ي روشن رؤياها
آسمان را نتواند ديد
به درختان و به
خورشيد ، نگاهي نتواند بست
ديگر احساس غريب او
در سحرگاه پس از باران
عطر نمناك چمن را نتواند نفسي بوييد
دلش از وحشت شب هاي كهولت نتواند رست
ديگر او پير است
پيري اش تيره و دلگير است
پيري اش تيره اتاقي است كز آن روزنه اي رو به خيابان نيست
نه خيابان ، نه بيابان نيست
آه ، مي دانم
ديگر آن عشق كه در صبح جوانبختي
پنجه بر پنجره ي كلبه ي او مي سود
روي ازين روح نگونبخت نهان كرده ست
روي رغبت به حريفان جوان كرده ست
ديگر او پير است
پيري اش تيره و دلگير است
ديگرش چهذه بدانگونه كه بايد نيست
گر شبي آينه در مخمل خوابيده ي زلفان سياه او
تار تنهاي سپيدي را دزدانه نشان مي داد
ديگر امروز ، در ابريشم پوسيده ي موهاي سپيد او
تار تنهاي سياهي نتواند يافت
آفتاب اينجا ، جز بر شب برفي نتواند تافت
آه ، مي دانم
زير اين برف پريشان غم آلود
كهنسالي
زير اين توده ي خاكستر سنگين فراموشي
اخگري چند به جا مانده ز دوران سبكبالي
اخگري چند به جا مانده از آن شب ها
كه پس پرده ي نارنجي ، باران چون دم اسب فرو مي ريخت
و ، زني كودك گريان را در بارش گيسوي نوازشگر خود مي شست
و نگاه گم كودك را در چشم پدر مي جست
اخگري چند به جا مانده از آن ايام
كه در آن سوي اتاق آينه ي كوچك ديواري
جنبش دائم گهواره و پيشاني مادر را
منعكس مي كرد
و در آن گوشه ي رف ، ساعت شماطه
عقربك هاي درازش را
پيش و پس مي كرد
و زن دهفان با دست حنا بسته
صبح را از سر پستان
ورم كرده ي گاوانش مي دوشيد
و پدر آن را در برگ گل زنبق مي نوشيد
نور در جام برنجين طنين افكن مي جوشيد
و به خورشيد ، شتك مي كرد
و پس از غلغل جوشان سماورها
استكان هاي كمر تنگ طلايي لب
چاي را با نفس صبح ، خنك مي كرد
اخگري چند به جا مانده از آن شب ها
كه در ايوان حياطش دل فانوس كهن مي سوخت
و در آتشدان ، رؤياي بهار گذران مي مرد
گل يخ ، عطر غريبانه ي غمگين غروبش را
تا سراپرده ي رنگين سحر مي برد
و سحر ، چشم به تاريكي ان روح جوان مي دوخت
اخگري چند به جا مانده از آن شب ها
كه دلش از وزش عطري مي لرزيد
و تنش از تپش قلبي پر مي شد
و لبش با مدد بوسه
دم به دم ترجمه مي كرد زبانش را
اخگري چند به جا مانده از آن ايام
كه در او خشم جگر سوز نفس مي زد
نفسش حق بود
نعره اش در همه آفاق ، صدا مي كرد
و نهيب غضبش ، جار شبستان خدايي را
خرد مي
كرد و فرو مي ريخت
و سرانگشتش ، گلميخ زراندوده ي عصيان را
در دل خام ترين پرتو فيروزه اي صبح ، فرو مي كوفت
و حقيقت را از بند رها مي كرد
آه ، ديري است كه در خاطر ويران پر آشوبش
ديگر از اين همه ، جز يادي
گنگ و پيچان و گريزان و پريشان نتواند يافت
در شبستان غمش ، نور نشاطي نتواند تافت
گاه ، راهي به فراموشي مي جويد
از سر حسرت مي گريد و مي گويد
آه اي پيري ، اي موسم فرزانگي و تسليم
آه ، اي پيري ، اي دوره ي تدبير و خردمندي
اي فراموشي ، اي مايه ي خاموشي و خرسندي
اين همه ياد پريشان را از خاطر من بردار
اي زمين ، اي گور ، اي مادر
كي در آغوش تو خواهم خفت ؟
نوبتم را به كسي مسپار
نوبتم را به كسي مسپار
آه ، مي بيني ؟
پيرمردي كه در آن سوي درختان خزان ديده قدم مي زد
پيرمردي كه سر تيز عصاي او
صلح آن چشمه ي حندان را پيوسته به هم ميزد
روح چل سالگي
من بود
روحي آشفته تر از سايه ي صدها برگ
و پراكنده تر از لرزه ي صدها موج
روحي آماده ي مردن بود
این شعر را خواندند (اعضا)
مسعود وفادار (13/2/1389),










