0

از آسمان تا ريسمان

شکل قلم:F
اندازه قلم:  A A  
چیدمان:
رنگ قلم:                      
پس زمینه:                    

درخت معجزه خشكيده ست
و كيمياي زمان ، آتش نبوت را
 بدل به خون و طلا كرده ست
 و رنگ خون و طلا ، بوي كشتزاران را
 زياد بدبده
هاي ترانه خوان برده ست
و آفتاب ، مسيحاي روشنايي نيست
 و ابرها همه آبستن زمستانند
 و جوي ها همه در سير بي تفاوت خويش
 به رودخانه ي بي آفتاب مي ريزند
و كوچه ها همه در رفتن مداومشان
 به نا اميدي بن بست ها يقين دارند
 پرنده ها ديگر از گوشت نيستند
 پرنده ها همه از وحشتند و از پولاد
و فضله هاشان از آفت است و از آتش
 اگر به شهر فرو ريزد
دهان به قهقهه ي مرگ مي گشايد شهر
 و در فضايش ، چتري سياه مي رويد
 و مادرانش ، فرزند كور مي زايند
 و دخترانش ، گيسو به خاك مي ريزند
 و عابرانش ، در نور تند
مي سوزند
و پوست هاشان ، از دوش اسكلت هاشان
 فراخ تر ز شنل ها به زير مي افتد
 و نقش سايه ي آنان به سنگ مي ماند
 اگر به دشت فرود آيد
 جنين گندم در بطن خاك مي گندد
 و تخم ميوه بدل مي شود به دانه ي زهذ
 و گل به ياد نمي آورد كه سبزه كجاست
 اگر
در آب فروافتد
نژاد ماهي ، راهي به خاك مي جويد
 و خاك ، دايه ي نامهربانتر از درياست
 زمين ، سقوطش را هر شب به خواب مي بيند
 و بيم مردن ، عشق بزرگ آدم را
 به عقل مور بدل كرده ست
كه زندگي را در زير خاك مي جويد
و خانه هايي در زير خاك مي سازد
 چه
روزگار غريبي
 برادري ، سختي بيش نيست
 و معني لغت آشتي ، شبيخون است
 پسر به خون پدرتشنه ست
 و رودها همه از لاشه ها گرانبارند
 و دام ماهي صيادها پر از خون است
 پيام دست ، نوازش نيست
و پنجه هاي جوان ، ديگر
به روي ساقه ي نالان ني نمي لغزند
 به روي لوله ي سرد تفنگ مي لغزند
 و آنكه سايه ي ديوار ، خوابگاهش بود
به خشت سينه ي ديوار مي فشارد پشت
 و برق خنده ي تير
 نگاه خيره ي او را جواب مي گويد
 و او ، دوباره در آغوش سايه مي خوابد
 چه روزگار غريبي
سحر ، پيمبر اندوه است
 و شب ، مفسر
نوميدي
و روشنايي در فكر رهنمايي نيست
 شعاع آينه ها ، چشم كاكلي ها را
 به سوي كوري جاويد رهنمون شده است
 و مرد مار گزيده
 ز ريسمان سياه و سفيد مي ترسد
كه ريسمان ، مار است و مار ، رشته ي دار
 و دار ، نقطه ي اوجي است
 كه آسمان را با ريسمان گره
زده است
 و آسمان ، همه در خواب ودار ، بيدار است
 كسي به فكر رهايي نيست
دريچه هاي جهان ، بسته ست
 و چشم ها همه از روشني هراسانند
 زمين ، شكوه كريمانيه ي بهارش را
 ز شاخ و برگ درختان دريغ مي دارد
 و آسمان ، شب صاف ستارگانش را
نثار خاك دگر
كرده ست
ايا سروش سحرگاهان
 تو روشني را جاري كن
تو با درختان ، غمخوار و مهربان مي باش
تو رودها را جرأت ده
كه دل به گرمي خورشيد ، بسپرند
تو كوچه ها را همت ده
 كه از سياهي بن بست بگذرند
 تو قلب ها را چندان بزرگواري بخش
كه تا چراغ حقيقت را
 دوباره در شب ناباوري برافروزند
تو دست ها را آن مايه هوشياري بخش
كه دوستي را از برگ ها بياموزند
 تو ، اي نسيم ، نسيم اي نسيم بخشايش
 به ما بوز كه گنهكاريم
به ما بوز كه گرفتاريم
 
 

امتیاز: 3.8 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپي  اضافه کردن به ليست Favorites  دعوت از يک دوست براي ديدن اين صفحه  فرستادن اين شعر با نامه  گذاشتن اين شعر در وبلاگ يا سايت خودتان  لينک ثابت اين شعر  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این شعر را خواندند (اعضا)

مدال (29/8/1388),جلال محمدي (9/11/1388),فرهاد مرادی حقگو (5/12/1388),مريم م (11/12/1388),مسعود وفادار (13/2/1389),