آی مشتری !...آی مشتری !
آتیش زدم به هستی ام .
حراج شد جسم وُ تنم !
مفت وُ ارزون !
فقط نرخِ ....
یک لقمه نون !
میفروشم اعضای تنم ....
هر یاخته از پی
می دانم انسان
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
" می دانم انسان "
دریا طوفانی
اشک بارانی
اندوه طولانی
بی هیچ قصدی رفتی
و ناگاه تنها
به هیچستان میان تهی خویش رسیدی .
می دانم که می دانی
نهایت انسان خویش را نمی یابد .
چه دشوار است در غبار دیگران ماندن
و از خویش بیرون شدن
در دایره ی تنگ زندگی
در دام بلاهای خود
در عشق دل انگیز تو
در جنون سیری ناپذیر ما
در کینه ی ازلی شما
مانده ایم
سخت افسون شده ایم .
تهران - زمستان 1371
شعر کوتاه " می دانم انسا ن " جزو اولین شعر هایم است
که سا ل 1376 در کتاب " شاعران امروز " انتشارات
" رود " همراه با شعر دیگری به چاپ رساند .
بابک صحرانورد -۱۳۸۶












