دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
" مي دانم انسان "
دريا طوفاني
اشك باراني
اندوه طولاني
بي هيچ قصدي رفتي
و ناگاه تنها
به هيچستان ميان تهي خويش رسيدي .
مي دانم كه مي داني
نهايت انسان خويش را نمي يابد .
چه دشوار است در غبار ديگران ماندن
و از خويش بيرون شدن
در دايره ي تنگ زندگي
در دام بلاهاي خود
در عشق دل انگيز تو
در جنون سيري ناپذير ما
در كينه ي ازلي شما
مانده ايم
سخت افسون شده ايم .
تهران - زمستان 1371
شعر كوتاه " مي دانم انسا ن " جزو اولين شعر هايم است
كه سا ل 1376 در كتاب " شاعران امروز " انتشارات
" رود " همراه با شعر ديگري به چاپ رساند .
بابک صحرانورد -۱۳۸۶










