0

گلخوشه ي آتش

شکل قلم:F
اندازه قلم:  A A  
چیدمان:
رنگ قلم:                      
پس زمینه:                    

برآور نغمه اي مطرب بخوان شعري بزن چنگي
غم ما را ببر از دل به آوازي به آهنگي
بگو افسانه يي شيرين ز ليلايي ز مجنوني
 كه در
مردم نمي بينم به جز افسانه ي جنگي
 ز بيم آتش دشمن شب خاموش ما بنگر
 كه ديگر در دل باغي نمي خواند شباهنگي
گزند اژدهاي بالدار آتشين دم بين
 كه سوزاند به شبها مردم ما را به نيرنگي
بدان ويرانگر تازي بگو بس كن دغلبازي
كه با اين فتنه ها سنگي نماند بر سر سنگي
 بود گلخوشه ي آتش بههر شب بر سر مردم
بلا ها مي رسد ما را ز هر سويي به هر رنگي
 چه ماند بهر ما زين فتنه دردي از پس دردي
چه مي بخشد به تو اين خدعه ننگي از پي ننگي
چه مي نالي از اين تازي كه در گرگان نمي بيني
نه تقوايي نه انصافي نه ايماني نه فرهنگي
در اين غوغاي
تنهايي ز دشمن شد نصيب ما
شب سختي غم تلخي گل اشكي دل تنگي
 
 

امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپي  اضافه کردن به ليست Favorites  دعوت از يک دوست براي ديدن اين صفحه  فرستادن اين شعر با نامه  گذاشتن اين شعر در وبلاگ يا سايت خودتان  لينک ثابت اين شعر  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب