دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
حالا تو هي
شكل نوشتن را عوض مي كني پياپي و آن ها شكل كشتن را
اما هميشه تو
كمي
عقبي
روزي يا شبي جايي شايد سيصد سال پيش
مي
گفتي : كافي است
و ... سوار مي شدي
تمام عمر
تمام كوشش ما
اين شد كه شكل نوشتن به اعتبار شكل كشتن نباشد
اما
مهلت ندادند آنها
سواره آمدند و كشتند و بردند و
نرفتند
و شكل كشتن را پاسدار شكل نوشتن كردند
اول قرار بود بروند
قرار بود
بيايند و بكشند و بردارند و بروند
اما
ماندند
و شكل كشتن را تنديس ميدان كردند
تا زندگي را در اختيار شويه ي مردن ، برما
شيرين كنند
تا مرگ
زيباترين كلام خانگي ما باشد
تا مرگ رمز جاودانگي ما باشد
و ما
شكل نوشتنش را
تمرين
كنيم
اين را ما
من و ابولخسن و ابوالقاسم
هشدار داده بوديم قبلا
تا بعد ، حضرت مولانا
حالا تو هي
شكل نوشتن مرگ را عوض مي كني پياپي و آنها شكل كشتن را
و من
امروز اينجا مي گويم
كافي است
يك چيز نيز
شكل نوشتن زندگي را
تمرين
كن
روزي يا شبي
شايد دويست سال پيش كه ناپلئون پياده شد
كنار ولگا يا دانوب
بايد سوار مي شدي تو كنار ارس يا اروند ، در شمال يا جنوب
بايد










