خستهام از هر چه واژه مرد
عشق تمنا میکند
و هرزگی میفروشد
.
.
ای مجنون هرزه من
تو هم یکی از هزاران عابری
که از مردانگیشان تنها
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
فرار ؟
كجا ؟
به سوي بوته ي سرخ شقايق ؟
به سوي رقص مار مست نيلوفر ؟
به سوي چشمه ي پاك پريزادان ؟
ولي ديگر دل آن طفل سبكپا نيست
كه گول رنگش از جا بركند چالاك
كه خاشاك خيالش را ربايد آب
كه فكرش تاب بندد تاقي رنگين كماني را
كه با پرواز يك پروانه خاطر بگسلد از خاك
دلا برخيز
چه وقت خواب ؟ آب از سر گذشت آخر
دلا برخيز و بشكن با تپش آرامش اين كوچه را ديگر
سحر بيدار بودي روزگاري
آنك آن خورشيد
دو نيزه بر شده از كوهسار شرق
و چون آبي زلال ازلاي پاي ميش ها و بيشه ها جاريست
دلا برخيز
علف هاي بلند دره ها پژمرده خواهد شد
گراز آشفته خواهد كرد زنگل هاي شبنم پوش خوشبو را
پلنگ آلوده خواهد كرد آبشخوار آهو را
و گرگ ماده كاپوي
دلير گله را از راه خواهد برد
ولي ديگر دل آن نيست
ولي ديگر دل آن نان تنور گرم و خشوبو نيست
كه لاي چاشتبند بازيارانش توان پيچيد
كه پشت بازياران را تواند قوتي بخشيد
دلا برخيز
دلا ! چوپان پير بادها برخيز
دلا ! اشتر چران ابرهاي وحشي نازا
كه
غافل مي گريزند از فراز چشم هاي خالي چاها
دلا ! آواره گردا ! فايز غربت گريز لول دشتستان
بياباني كن آشفته حالان بياباني
بيابانزاد شوخ
اينك خيابانگرد بي پروا
طنين شروه هاي دختران هيمه چين آنك
ترا مي خواند از گزدان دلا
ولي ديگر دل آن نيست
ولي ديگر دل آن چوپان تنها نيست
كه با آهنگ غمناك ني اش بزهاي تنها نيست
كه با آهنگ غمناك ني اش بزهاي بازيگوش
علف را در سكوتي غير حيواني به كام آرند
و از روي زمين سر سوي او بزغاله هاي خسته بردارند
و قوچ پير پيشاهنگ
چمان با زنگ سنگينش
كنار صخره همراهي كند
آهنگ چوپان را
دل اكنون چار ميخ چارراههاي غريب شهر
دل اكنون جوي گند كوچه هاي شهر
دل اكنون كهنه سندان هزار آهنگر نفرت
دل اكنون ميوه خونين نخلي تشنه و مسموم
بلي دل ديگر آن دل نيست









