');}
document.write('
شعرنو');
document.write(' در پس شيشيه ي باران زده ي
خاطره هاي من
حلقه ي آتش سوزاني است
كه شبي كودك همسايه
در جلوخان سراي من
زير آن كهنه چنار افروخت
او كه از روز
بيابان به شب دهكده بر مي گشت
عقربي را كه به بازيچه شباهت داشت
لحظه اي چند ، در آن حلقه ي نوراني
رقص دشوار هلاك آموخت
رقص ، در همهمه ي شعله ي تلود ...
ادامه شعر 
');
document.write('