');}document.write('در دشت صبحگاهي پندارت
از جاده اي كه در نفس مه نهفته است
چون عاشقان عهد كهن
با اسب بور خسته مي آيم من
در بامدادهاي بخار آلود
در عصر خاي
خلوت باراني
پا تا به سر دو چشم درشت و سياه
تو گوش با طنين سم مركب مني
من چون عاشقان عهد كهن
با اسب پاي پنجره مي مانم
بر پنجرههاي نرم تو لب مي نهم به شوق
و آنگاه
همراه با تپيدن قلب نجيب تو
از جاده هاي در دل مه پنهان
مي رانم
يك شب
خشمي سيه ز حوصله ها مي برد شكيب
خشم برادرانت شايد
و آنگاه در سكوت مه آلود گرد شهر
برقي و ... ناله يي
يك بامداد سرد و بخار آلود
آن دم كه پشت پنجره با چشم پر سرشك
دشت بزرگ خالي را مي پايي
با زين و برگ كج شده اسب نجيب من
با شيهه يي كه ناله ي من در
طنين اوست
تا آشيان چشم تو مي آيد
ز اندوه مرگ تلخ من آشفته يال و دم
گردن به ميل پنجره مي سايد
');document.write('
شعر " يك روز" از دفتر شعر "دیدار در فلق" شاعر "منوچهر آتشی" 