');}document.write('كلاه كج بگذار اي بازيار كه باران
پس از هزار افتاده
به چشم روشني خاك تشنه مي آيد
مرا به پاس كدامين خروش سبز
مرا به ميمنت از كدام كنده پوسيده
ي جوش سبز
چنين رسيده خرامان و كش
چنين شكفته
تنيده بر نفسم رشته هاي نازك آب
درنگ كرده به در كوفته كه : هي! برخيز
بيا ! كه نوبت توست
قدح بگير و لبالب كن از نوش سبز
مرا به پاس چه ؟
ترا به پاس تحمل
پرنده ها خواندند
سراب هاي بلند آفرين به
صحرا باد
كمت تقدس بيگانگي مباد از نام
به كامت آن عطش جاودان مهنا باد
پرنده مي گذرد بيشه زار توفان را
در انتهاي فرسنگ هاي بي آبي
ترا به پاس تحمل هزار دريا باد
');document.write('
شعر "پاداش" از دفتر شعر "دیدار در فلق" شاعر "منوچهر آتشی" 