');}document.write('تبسم نخست اين سپيده را
چه كسي دزديده ؟
آنك !هميشه اي ديگر
بيدار باش دوباره ي دشنه
سنگ سار فانوس آينه
خاك تيره
بامداد واپسين را
آغوش گشوده است
مرداد درد را چگونه تاب آريم ؟
تولد تگرگ و ترانه هاي ترس
مدار نقطه چين تا نهايت دنيا
تابستان بي خورشيد
مرداد سرد را چگونه تاب آوريم ؟
آخر او آبروي جهان بود
تنها چراغ اين خانه ي بي چراغ
قاصد سلام و سرود
تا گهواره ي چند هزاره ي ديگر
نوسان بيداري يكي چو او باشد
مرداد سكوت را چگونه تاب آوريم ؟
براي گفتن نه
بايد هزار بله گوي بي بته را حريف بود
آموزگار بي تركه ي ترانه ها
خورشيد را پيش چشم اين اهالي نابينا گرفتي
مگر كه گرمايش
عظمت نور را به ضميرشان بنشاند
دريغا دريغ كه آنان
حرارت حقيقت را
شراره ي خوفناك دوزخي دور پنداشته بودند
مرداد حماقت را چگونه تا آريم ؟
رسام خط سرنوشت نسلي بودي
زاده شدم
بيشه از آوار ناگاه ملخ مي ناليد
پدران مي گفتند
در پس پشت پسته هاي نرسيدن باغي ست
كآذين شاخ درختانش
ميوه هاي سرخ جاودانگي ست
و آنجا سروري نيست
كآدمي را
به چيدن ميوه هاي باغ كيفر دهد
من از تمامي آن غم چاله ها گذشتم
نه به آز بلعيدن ميوه هاي باغ سوداي جاودانگي
كه جاودانگي
به هنگامي كه هر ثانيه چون دشنه اي بي مرهم فرود مي آيد
حماقتي ست دردآلود
تمامي راه را درنوشتم
به ديدن چهره ي خود در آينه ي چشمه ي باغ
چهره اي كه سايه اي عظيم را بر گرده ندارد
و آندم كه از مخاوت راه در مي غلتيدم
دست هاي بزرگ تو
سرپناه من شد
مرداد بي پناه را چگونه تاب آريم ؟
زوال دريچه ها را بنگر
بنگر كه بي تو
چگونه به مسلخ صخره مي كشانندمان با دو موج
شاعران تملق را بنگر
ستارگان يكايك شهاب مي شوند
و اينان هنوز سوگوار خون سياوش اند
مدح خال هندويش مي كنند سر به سرودي نو
يا لب فرو مي بندند
تا مبادا از ما بهتران
به دمب قباشان خورد
و يا به زباني چرب
چو سعدي
ساز پند بازرگان كودك مي كنند
مرداد لال را چگونه تا آريم ؟
ساده نيست شبزيان را
بر بام هاي عربده ديدن
به خاطر نيك دارم
كه چه شب ها
گريان و مظلومانه وار
به در كوفتي قرصي نان طلب مي كردند
و پدران ما چه با سخاوت
نان سفره را به قاتلان فرزندان خويش مي دادند
و مادرانمان از غصه مي گريستند
كه چه مفلوك زادگاني به دنيا هست
پدربزرگ شاهنامه مي خواند
مدح رستمي كه پسرش را
پاره ي تنش را
ناجوانمردانه كشته بود
و تو آن روزها
از بيداد پنجه زار خزان
بر گلوي شقايق ها
مي گريستي
مرداد بغض را چگونه تاب آريم ؟
گريستن را گاهي توان آن نيست
تا ترجمه ي اندوه آدمي باشد
هزار دريا را به بدرقه ات گريستند
اين خلق ناسپاس
كه آينه ي خاموشي ايشان بودي
تنها سروي كه بار گران برف را
سر خم نكرد
در زمهرير دير سال اين گستره
اما جذاميان آينه را دوست نمي دارند
چرا كه شوكران حقيقت خويش را
در آن مي نوشند
هيچ دستي سپر بلاي ت نبود
در ميانه ي آن همه سنگ انداز
مرداد بيداد را چگونه تاب آريم ؟
قناري مغموم حنجره ات
نرده هاي ناگزير را
باور نداشت
اين خلق در سوگ خويش مي گريستند
آري
كه سرگذشت ايشان
همه در سكوتي بلند
از سر گذشته بود
مگر به دقايقي زودگذر
كه چوپان دروغگوي تازه اي را
به بع بعي ديگر
سپاس گفته بودند
مرداد بي فرياد را چگونه تاب آريم ؟
ما
شرمساران ابدي تاريخيم
تو اما
صدايي هميشه اي
در دامنه ي زبان بريدگان
كودكان هزار تقويم نيامده
حسرت به خواب هايي مي برند
كه تو در بيداري مي ديدي
طليعه ي هميشه ي بامدادي
كلامت به رنگ سپيده دمان است
و عاشقان
در سايه ي عظيم تو آفتاب مي گيرند
با من بگو
مرداد بي بامداد را چگونه تاب آريم ؟
');document.write('
شعر "مرثيه ي امرداد amordad" از دفتر شعر "امرداد" شاعر "یغما گلروئی" 