if(window.document.bgColor=='#000000'){document.write('
');}else{document.write('
');}document.write('من در اين شب زده راه

با خود انديشه كنان می خوانم

كه چرا

زان همه عشق و اميد

هيچ بر جاي نماند ؟



آه چه دوراني كه گذشت

روزها شوري داشت

شب هايش چه عزيز

زندگي در پس چشمان سياهت می خنديد



آسمان آبي بود

دشت ها همه سبز

فال حافظ

شعر سهراب و فروغ

زينت شب ها بود

و ميان دل من

با دو چشمان سياهت

رازهايي بود

قصه هايي پرشور



تو را گفتم و می گويم باز

كه ميان ني ني چشمان سياهت

روزن شهر خدايانم بود

اين تويي هست تر از هرچه كه هست

اي كليد قفل تنهايي هاي من

من تمام شقايق ها را

يك به يك از همه دشت می چينم

و به قربانگه تو ميايم


تو كنون در خوابي

و نمي داني چيست

سياهي در سينه شب

من غريبم با همه كس

همه چيز

جز به يادي كه مانند شهابی

می جهد در دل تاريكي ها

جز شراري كوچك

سر بر آورده از دل خاكستر

و دو صد افسوس

آه آري

دست تقدير است اين



واي هوا طوفانيست

ابرها گريانند

آسمان می غرد

باد می پيچد

و تو در بستر رويايي خويش در خوابي

-- چه باك

در خيال و نظرم

من ز مهماني چشمان تو می آيم باز--



آه از آن روزها

سالها می گذرد

و تورفتي و هنوز

با خود انديشه كنان می خوانم

رفتنت بهر چه بود؟

كه چرا؟



من در اين نيمه شب ظلمانی

من در اين غم زده راه

بار سنگين خيال را

می کشم بر دوش
');document.write('
شعر "آه" از دفتر شعر "بانوی شبها" شاعر "محمد صادق خلج"

Powerd by Shereno.com
');document.write('
');