');}document.write('چشمك زند به بخت سياهم ستاره اي
داده ست روشني به شبم ماهپاره اي
اي ماه شبفروز ز من درگذر كه من
از خلق روزگار گرفتم كناره اي
دشتم فريب خورده ز هر ابر تيره اي
يا چوب خشك سوخته از هر شراره اي
بگذار مست باشم كاين درد كهنه را
جز با مي كهن نه علاجي نه چاره اي
از من تو درگذر
ه دگر در خور تو نيست
مردي دلش ز تيغ جفا پاره پاره اي
هيچم خطا نبود و دلم را شكست و رفت
دامن كشيد از
چو من هيچكاره اي
سنگ صبور طاقت اندوه من نداشت
درهم شكست از غم دل سنگ خارهاي
');document.write('
شعر " سنگ صبور" از دفتر شعر "سالهای صبوری" شاعر "حمید مصدق" 