if(window.document.bgColor=='#000000'){document.write('
');}else{document.write('
');}document.write('ديدم او را آه بعد از بيست سال
 گفتم اين خود اوست ؟ يا نه ديگري ست
 چيزكي از او در او بود و نبود
گفتم اين زن اوست ؟ يعني آن پري
ست ؟
 هر دو تن دزديده و حيران نگاه
سوي هم كرديم وحيرانتر شديم
هر دو شايد با گذشت روزگار
 در كف باد خزان پر پر شديم
از فروشنده كتابي را خيرد
بعد از آن آهنگ رفتن ساز كرد
خواست تا بيرون رود بي اعتنا
 دست من در را برايش باز كرد
عمر من بود او كه از
پيشم گذشت
 رفت و در انبوه مردم گم شد او
بازهم مضمون شعري تازه گشت
 باز هم افسانه مردم شد او
 
 
');document.write('
شعر "افسانه مردم" از دفتر شعر "سالهای صبوری" شاعر "حمید مصدق"

Powerd by Shereno.com
');document.write('
');