آی مشتری !...آی مشتری !
آتیش زدم به هستی ام .
حراج شد جسم وُ تنم !
مفت وُ ارزون !
فقط نرخِ ....
یک لقمه نون !
میفروشم اعضای تنم ....
هر یاخته از پی
خودکشی و عشق بازی تیغ با رگ!
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
و نقطه به نقطه به نقطه - تیغ -
و رگها روسپی وار مست از نوازش بی شرمانه ی تیغ
همچو تازه به راه رسیدگان
به پاس قدر شناسی از -تیغ-
جرعه ای او را نوشاند - خون-
تیغ - و مستانه فرو غلطید بر صورت زمین -جوان-
و ساعت هنوز مستانه تسبیح میگفت
او نیز ا ز دیدن این مستانه عشق بازی تیغ و رگ
قلبش از برای عشق بازی میزد -بی شک-
بی خبر از قلب رنجورش -نمیدانست که اون نیز عمرش پاد گردان بود -
تیک و تاک قلبش به تاک و تیک افتاد و - ایستاد-
جوان نیز -و تیغ خون میگریید -
از برای مرگ رگ - معشوقه اش-
ولی زمین خون میخواست
و خدا در تماشا ....بی شک!؟
این شعر را خواندند (اعضا)
(وحيد سرباز) (3/11/1387),(وحيد سرباز) (11/11/1387),(وحيد سرباز) (20/11/1387),(وحيد سرباز) (1/12/1387),













