آی مشتری !...آی مشتری !
آتیش زدم به هستی ام .
حراج شد جسم وُ تنم !
مفت وُ ارزون !
فقط نرخِ ....
یک لقمه نون !
میفروشم اعضای تنم ....
هر یاخته از پی
خدایی که همین نزدیکیهاست
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
/زیر بید مجنون
تنهای تنها
/چشمانی منتظر سایه ی پرواز
/و من و خدایی که همین نزدیکی هاست
/دم غروب..
/نسیم مسیحایی
/قاصدکی روان به سوی سرخی دوردستها
/بر فراز تپه ای زیبا
/و من و خداییکه همین نزدیکیهاست
/دم غروب..
جویندگان بی پروای عشق
/مردمانی از جنس سکوت پنهان عطش و طومار طولانی انتظار
/و من و خداییکه همین نزدیکیهاست
/دم غروب..
/بانویی تنها
/با هراس از سایه خود
/گریزان ز مرداب هجوم
/بدنبال تفسیر زمزمه رود
/و من و خداییکه همین نزدیکیهاست
/بار الهی باز کن مرا
/در دل این من چه میبینی؟
/مردی از جنس شوق حیات
/زمرد عشق نهان در دل
/زمزمه نجات بر لب
/و صلیب محبت در دست
/و خداییکه همین نزدیکیهاست
/دم غروب..
/بنگر عشقهای سماوی را
/لبخند سایه هجوم را
/نوازش نسیم عشق را
/ابی بلند اسمان را
/سرخی تپه مجنون را
/اولین ساقه نیزار دشت شقایق در سبد دلدار را
/و اینک این منم .. او و خداییکه همین
نزدیکیهاست.....
این شعر را خواندند (اعضا)
raminaرامينا [Ù…Ø³ÙŠØØ§] (7/8/1387),
نقطه نظرات
نظرها
نام: امیر شکیبا ارسال در سه شنبه 3 ارديبهشت 1387 - 19:32
سلام مسیحاى عزیز
دمت مسیحایى!
یه شعر داشتم در مورد بید مجنون:
بید مجنون گرچه سیلى خور باد است
ولى
هر کجا باد بخواهد برود
عاشق باد است
موفق باشى
نام: محمد ارسال در سه شنبه 3 ارديبهشت 1387 - 20:20
سلام
کامل و بسیار زیبا نوشتى
موفق باشى
پاینده باد
نام: مرتضى ذاکر ارسال در سه شنبه 3 ارديبهشت 1387 - 21:00
با سلام
سرودتان ستودنى است
مثل سرو همیشه سبز باشید
نام: شمس الدین عراقى ارسال در سه شنبه 3 ارديبهشت 1387 - 22:12
دوست عزیز
سلام
بسیار کم حوصله ام امشب بى ادبى بود اگر به دعوتتان پاسخ نمى دادم . کاش امشب دیگر کسى مرا نخواند و مرا بگذارد با تنهاییم
شعر زیبایتان را تنها خواندم بار دیگر مى خوانم و بسیار لذت خواهم برد از شیوایى کلامتان
نام: امیر درخشان ارسال در سه شنبه 3 ارديبهشت 1387 - 22:33
سلام
شاخه ى وصل به پیوند تو امید ندارد
لرزش قلب مرا قامت یک بید ندارد
خیلى زیبا زمزمه کردید .
امیدوارم دقایق سبزى پیش رو داشته باشید .
نام: شمس الدین عراقى ارسال در سه شنبه 3 ارديبهشت 1387 - 23:14
دوست مهربان
سلام
بعد از به دیوار زدن دل نوشته ام و بعد از آنکه پاى پنجره تان آمدم همان که شما فرمودید کرده بودم خدمت عالى جنابش رفتم نماز را تنها ازاین رو بسیار دوست مى دارم که در دعاى دستش هرچه مى خواهم مى توانم با او بگویم و گفتم هر آنچه مى خواستم و بسیار هم گفتم . به کوچه آمدم از سر عادت پیام دوباره تان را دیدم و دعوت امیر شکیباى عزیز را اول سراغ امیر رفتم و دوباره خدمت شما براى امیر گفتم و مطلع غزلم را برایشان فرستادم . براى شما هم مى فرستم و دیگر پاى پنجره ى کسى نمى روم اگر خدا خواست و غزل امشب کامل شد فردا شب به دیوار کوچه مى زنم راستى فردا شب دوستانى جوان و دانشجو که تنبور مى زنند مرا به خانه شان دعوت کرده اند شاید در وصف فردا شب . فردا شب غزلى سرودم و ... زیاد حرف زدم که از پیرى است مرا ببخشید ولى یادم نرفته که مطلع غزلم را برایتان بنویسم به یادگار:
ناز کم کن که در این قصه سر آغاز توبودى
فاش گفتم همه را بسته به صد راز تو بودى














