باران که می بارد
سيگار ها شاعر می شوند!
و پنجر ها رو به نيامدنت
بغض می بازند
خيس کوچه ها را
کام می گيرم
(تير! )
(بهمن )
و فر وردي
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
و زمان در گذر است
در بهبوحه زمان
پشت دیوارهای سنگی سکوت
سکوتی از جنس فریاد خاموش
و زمینی خالی از فریاد
بانویی یکه و تنها
به دنبال کلاف سردرگم زندگی
و تقدیری نا مفهوم
و زمان در گذر است
زیر اوارهای فرو ریخته و درهایی در هم کوفته
به کدامین سو می وزد این بادهای وحشی؟
درین وادی تلخ و سراسر اندوه
بانویی تنها چگونه تواند؟
بانویی در جستجوی مامنی
چون هزاران بار
دست در چنته کرده و هیچ نیافته
و چه بیصدا رنگ باخته
رویای دوباره تلالو خورشید
رویای دوباره شکفتن غنچه ای بر بالین سبز رویش
بانوی تنها دریافته
همواره خودش است و خودش و خدای خودش....
این شعر را خواندند (اعضا)
raminaرامينا [Ù…Ø³ÙŠØØ§] (7/8/1387),raminaرامينا [مسيحا] (20/10/1387),
نقطه نظرات
نظرها
نام: ابراهيم (ققنوس) ارسال در دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 12:26
سلام دوست عزيز
احساس پاك شعراتون قابل ستايشه
موفق باشيد. يا علي
نام: فرزانه شیدا ارسال در دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 - 16:32
رامینای عزیز بسیار زیبا نوشتی وبر دل نشست
قلمت جاوید وسبز روزگارت خوش باد













