آی مشتری !...آی مشتری !
آتیش زدم به هستی ام .
حراج شد جسم وُ تنم !
مفت وُ ارزون !
فقط نرخِ ....
یک لقمه نون !
میفروشم اعضای تنم ....
هر یاخته از پی
امشب دراغوش اسمانی هیوا....
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
تو را میجویم از پشت حصار دل.
تو را میبینم سوار بر اسب سپید رویاهایم.
تو ای زیباترین واژه هستی.
تویی ان بید مجنون که ارامش سحرگاهان در اوست.
تویی ان عشق بی همتا که روح خدا تکیه گه اوست.
سکوت لبانت شوق چشمانت را فریاد میزند.
عمق چشمانت بی انتهاست.
در بی انتهایی عمق چشمانت شقایق پیداست.
دستان گرمت روحم را تا اوج پر میدهد.
زیبایی چشمانت حیرانم میکند.
عشق در عمق نگاهت تماشاییست.
دستانت را بگشا تا گره تاریکی پشت چشمان ناتمام تو محو گردد.
بگشا دستان یکرنگی را.
باز کن اغوش گرمت را.
بگذار امشب دراغوش اسمانی هیوا....
این شعر را خواندند (اعضا)
raminaرامينا [Ù…Ø³ÙŠØØ§] (7/8/1387),
نقطه نظرات
نظرها
نام: شمس الدین عراقى ارسال در چهار شنبه 28 فروردين 1387 - 22:50
رامیناى عزیز
سلام
خیلى عاشقانه بود مرا بیاد دل نوشته هایى انداخت که روزگارى نه چندان دور هر روز صبح به اشتیاق گرفتن از دستانى مهربان از خواب بر مى خواستم تا جان تشنه ام شاید کمى کمى سیراب شود و حالا چند گاهى است به طول قرنها جدایى تنها با همان دل نوشته ها با بغض در گلو و چشمانى خونبار گاهى همانها را دوباره که نه چند باره تلاش مى کنم بخوانم ولى هر بار باز آن نوشته هاى آن دستهاى مهربان در سیلاب روان از دیدگان غرق مى شوند و من ...
پیروز باشى














