دنیا غزلی است مطلعش ناپیدا
سرشار ز استعاره ، مظلوم نما
خیام شوید و کلَک اش رابکنید !!
محصور کنیدش به رباعی تنها
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
دیر زمانیست که در اوج تنهایی شب تو را میجویم.
تو را میجویم از پشت حصار دل.
تو را میبینم سوار بر اسب سپید رویاهایم.
تو ای زیباترین واژه هستی.
تویی ان بید مجنون که ارامش سحرگاهان در اوست.
تویی ان عشق بی همتا که روح خدا تکیه گه اوست.
سکوت لبانت شوق چشمانت را فریاد میزند.
عمق چشمانت بی انتهاست.
در بی انتهایی عمق چشمانت شقایق پیداست.
دستان گرمت روحم را تا اوج پر میدهد.
زیبایی چشمانت حیرانم میکند.
عشق در عمق نگاهت تماشاییست.
دستانت را بگشا تا گره تاریکی پشت چشمان ناتمام تو محو گردد.
بگشا دستان یکرنگی را.
باز کن اغوش گرمت را.
بگذار امشب دراغوش اسمانی هیوا....
این شعر را خواندند (اعضا)
raminaرامينا [Ù…Ø³ÙŠØØ§] (7/8/1387),
نقطه نظرات
نظرها
نام: شمس الدين عراقى ارسال در چهار شنبه 28 فروردين 1387 - 22:50
راميناى عزيز
سلام
خيلى عاشقانه بود مرا بياد دل نوشته هايى انداخت که روزگارى نه چندان دور هر روز صبح به اشتياق گرفتن از دستانى مهربان از خواب بر مى خواستم تا جان تشنه ام شايد کمى کمى سيراب شود و حالا چند گاهى است به طول قرنها جدايى تنها با همان دل نوشته ها با بغض در گلو و چشمانى خونبار گاهى همانها را دوباره که نه چند باره تلاش مى کنم بخوانم ولى هر بار باز آن نوشته هاى آن دستهاى مهربان در سيلاب روان از ديدگان غرق مى شوند و من ...
پيروز باشى













