آی مشتری !...آی مشتری !
آتیش زدم به هستی ام .
حراج شد جسم وُ تنم !
مفت وُ ارزون !
فقط نرخِ ....
یک لقمه نون !
میفروشم اعضای تنم ....
هر یاخته از پی
دل همچنان تنگ ان روزگاران....
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
بشنو ای زنگ زمان اسمان این شهر دارد رنگ دگر
/لاشخوران دوران منتظر مرگ دگر
/چشم لاشخوران زمان نیست نگران
/بالها سوی لاشه ای دگر روان
/باید لب بسته با چشم پویید
/جامه ای از دروغ پوشید
/در کوچه های بی کسی به دروغ های های خندید
/ادرس نا کجا اباد پرسید
/باید خالی شد از همرنگی
/پر شد ز هیاهوی بیرنگی
من قصه ضجه حقیقت این سرزمین میدانم
/کجاست حس حیات میدانم
/من فریاد فصلها را میشنوم
/گذشت ان روزگاران
/گذشت حرمت نان و پنیر و دعای باران
/گذشت حرمت دستهای خسته پینه بسته پیران
/گذشت حرمت زمین و گندم و داس
/پختن نان و بافتن پلاس
/
حرمت حضور ستاره در چشمان خیس دختران
/و دل همچنان تنگ ان روزگاران
/صدای سکوت می اید
/وزش باد میشکند
/و اینک بوی خون بوی عطش
/بوی طمع
/سکوت تاریکی تنهایی
/ظلمت و ظلمت و ظلمت
/لاشخوران سوی کبوتری بی جان می ایند
/انان منتظر اخرین نبض ایمانند
/پایان کبوتر پایان کبوتر نیست
/اغاز صبح بی خورشید است
/اغاز مرگ شقایق در قفس
/اغاز پرواز لاشخوری بر بالای لاشه ای از جنس خود است
/ و این است اغاز تراژدی لاشخوران دوران
این شعر را خواندند (اعضا)
raminaرامينا [Ù…Ø³ÙŠØØ§] (7/8/1387),اØÙ…درضا Ù¾ÙˆØ±Ù…ÙØ±Ø¯ (13/8/1387),raminaرامينا [مسيحا] (22/9/1387),ramina تنها خدا می داند این را.... [مسیحا] (19/5/1390),
نقطه نظرات
نظرها
نام: جاتن ارسال در دوشنبه 26 فروردين 1387 - 02:33
نگاه کن چشمهاى دختران انتظار را
ئختران افتاب دختران شهر باران را...
شعر سرشار از فریادت را خواندم
بانوى بادپاى ارزوها....













