0

 رشك نوبهار

شکل قلم:F
اندازه قلم:  A A  
چیدمان:
رنگ قلم:                      
پس زمینه:                    

من مرگ نور را
 باور نمي كنم
 و مرگ عشقهاي قديمي را
 مرگ گل هميشه بهاري كه مي شكفت
 در قلبهاي ملتهب ما
مانند
ذره ذره مشتاق
پرواز را به جانب خورشيد
 آغاز كرده بودم
 با اين پرشكسته
 تا آشيان نور
 پرواز كرده بودم
 من با چه شور و شوق
تصوير جاودانه آن عشق پاك را
در خويش داشتم
 اينك منم نشسته به ويرانسراي غم
اينك منم گسسته ز خورشيد و نور و عشق
در قلب من نشسته زمستان در پا
من را نشانده اند
 من را به قعر دره بي نام و بي نشان
با سر كشانده اند
 بر دست و پاي من
 زنجير و كند نيست
اما درون سينه من
 زخمي ست در نهان
شعري ؟
 نه
آتشي ست
اين ناسروده در دلم
 اين موج
اضطراب
 ما مانده ام ز پا
 ولي آن دورها هنوز
نوري ست شعله اي ست
خورشيد روشني ست
 كه مي خواندم مدام
 اينجا درون سينه من زخم كهنه اي ست
 كه مي كاهد مدام
با رشك نوبهار بگوييد
زين قعر دره مانده خبر دارد
يا روز و روزگاري
 بر عاشق شكسته
گذر دارد ؟
 
 

امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپي  اضافه کردن به ليست Favorites  دعوت از يک دوست براي ديدن اين صفحه  فرستادن اين شعر با نامه  گذاشتن اين شعر در وبلاگ يا سايت خودتان  لينک ثابت اين شعر  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این شعر را خواندند (اعضا)

مائده اشرفی (1/3/1389),مینا لطفی (21/3/1389),