منو دریاب ...
شاعر پرویز کدخداییچقد دلواپسم بی تو
منه آشفته ی بی تاب
تب دیوونگی دارم
منه دیوونه رو دریاب
منه دل خسته ی عاشق
ت
به مریم انتظاری مهربان ، دوست بزرگواری که با غم فراقش دلهایمان را آکنده از درد کرد. روحش شاد
خزان زده بر باغ هستی ات
دست طبیعت این بیوفا دیار
ن
من از آینده نمی ترسم من از چیزی که هستم می ترسم.
من از اسلحه دشمن نمی ترسم من از نگاه آشنا می ترسم.
من از رویای خیس باران نمی ترسم من از فکر مر
من سیب بخواهم خورد
وز دایره بیرون شد
کین دایره مینا
آن نیست که می خواهم
دستگیری چون تو ، دستم را بگیر
من گدایِ بخششم ، پوزش پذیر
نیست راهی جز
بلبـــلان برشــاخه ســاران نغمه خــوانی می کنند
قمـــریان درقلـــب کوهستــــــان جــوانی می کنند
شاخـــه هـــای گل زبیـــداد خـــزان بــی اطّـــلاع
آمده عشرت میان مرغ طرب پر گشا
رفته تن و مانده جان ، جان تو به تن در گشا
من که به سودای تو نقد جهان داده ام
بهر خودم حسرت و بهر تو جان داده ام
گر ب
جان دوباره می خواهم
فرصتی برای وداع
سال هاست در بستر مرگ گور را می خوانم
و در این ساحت کور نور را می خواهم
شاهراهی پر درد رگه هایی از زهر
در اوج جوانيم...
چه عاشقانه نواختم
ترانه هاي جنون را...
و حال چه معصومانه مينگرم
ملودي به خواب رفته در احساسم را...
و چه بي تفاوت گذر ميكني
از ه
کاش می توانستم
از نزدیک ستایشت کنم
وبگویم که چقدر شعرهایت زیباست
و تو از آن زیباتر
شعر زیبای تو غمگین است
غم زیبای تو هم سنگین
شب ِ با تو شب عشقه
شبِ نوشیدن لذت
شب ِ قدم زدن با تو
زیر ِ چراغ یک خلوت
شب بی تو شب گریه
شب پژمردن باغچه
شب ِ هجوم تنهایی
تو اضط
سـوســن ِ چــلـچـراغ ِ مـــن
خـــرداد نـگاهــم ابـری تـر از رشــــت شـده
باران باران ببـارم بـرایـت
مـــی آیـــی؟
خرداد 92
زیبایی شهر را گرفت
وقتی به قدرت
اندیشیدند.
رد شد
شایستگی شان
وقتی سرزمین مرا
بوی کاغذ های بیهوده
پر کرد.
92/3/26
اشک هایم
اشک هایم
بی امان
بی هیچ حرفی
می ریزند بر سنگفرش
همان ایستگاهی که تو رفتی
ومرا نمی دانم چند بار
در همان ت
چه شود گر به سلامی دل من شاد کنی
شود آیا نفسی از دل من یاد کنی
سقف دل ریخته از زلزله ی خاطره ها
چه شود خانه ی یک خاطره آباد کنی
پای عاشق شده د
ذهن من پر از حال و هواي تو شده
دفتر خاطراتم از، اسم قشنگت پر شده
دنيا رو مي خوام به عشق تو نقاشي كنم
عكس قشنگ تو رو من تابلوي نقاشي كنم
مي خوام
یادگارآریو برزن زمین نامداران
مرزپاک بختیاری زادگاه لرتباران
میکنم ازبر تمام قصه هایت
سر به راهت میدهم جانم فدایت
ای بلاد خسته ازجورو شقاوت
به نام نامي ايران
به نام خون ، به نام عشق ،به نام چشمه ي خورشيد
که بر دنياي من مي تابد و هر لحظه ام شاد است بر لطف ايزد دانا
که او گرداند نسل
پير شدم...
چه كنم من...
تو را كم دارم...
نه...
اصلا ندارمت...
چشمانم ميبندم...
واي ...
تو را ميبينم...
در آغوشت ميكشم...
بوسه اي مهمانم ميكني
دوباره آمده ام تا پیدایت کنم
آه قلبم
کنار دستهای آلوده
تنها مانده
نفسایم
تنگ تر
و اضطراب را بدون فریاد تجربه می کنم
هر لحظه
با گامهایم
لحظه ها در گذرن
انتها پیداتر...
چه خوش است این دل من
از خودم شیداتر.
***************
قفسم سخت به هم می فشرد روح مرا
دل رنجور مرا
**************
گویا ترین گویش ها شاید لبخندکیست ،کنج لب تو!
و متواضع ترین تواضع ها شاید اندوهیست، در چشم تو
و همه عمر انتظار
شاید لحظه ای باشد در دنیای د
دیگه من خستم الان . مزه تلخ شبام / هرچقدر راه میرم . فردایی نیست جلو رام
دیگه من خستم الان . تنهایی بسه دیگه / دیگه ام یادت رفته . بغض من واسه چیه؟
توشه راهم از دلواپسی سرشار
چشمانم همچو فانوس ,همچنان بیدار
پیش رویم جاده ای افسرده وبیمار
گام هایم خسته اما پایدار
من هجوم طوفان ها را پشت سر گذاش
ای ماهی تنگ بلور، زیبای تنهای صبور
ای لحظه های عاشقی ، از خاطراتت بی عبور-
غصه نخور که بیکسی ، بی یاور وهمنفسی
از ماهیان جامانده ای ، تنهای تن
هنگامه ...
هوسی نو
هنگامه ای نا بهنگام از نو رسیده
بوی طفلی تازه متولد شده می آید، بوی نوزاد
من از بوی نوزاد بی زارم
حلول انگار دست ا
عصرمن
تهران
مدينه ي فاصله ها بود
وقتي كه تو
بي اعتنا
ازاين خرداد لعنتي
مي گذشتي
و من
با چشماني خيره به چنارهاي خيابان وليعصر
پنجه
پنجه
دیشب به طناب آبی اندیشیدم
اما به نهایت ازخودم ترسیدم
امروز میان کوچهای خلوت و دور
آویخته از طناب خودرا دیدم...
قلبم برای تو که در شالیزارها
به وزش درمیآوری عطرها را.
گاه پلک میزنی در حجم خورشید
تا تن بشویم در کهربایت،
و گاه میباری به بیحوصلگی باران
البته این غزل ترانه گرفته شده از غزل ترانهی آقای سید محمد ستاینده«رهگذر»است.
تو امتحان ساکت[1] قبول شدن محاله
«خیال می کرد قبوله دلم چه خوش خیال
When I saw your eyes
I could feel a sunrise
They could change my mind
I could be not wise
I felt ashamed for what you call it love
my love is so
يه وقتا با دل خوش ميشه خوابيد......
يه وقتام با همين احساس سردى......
مهم نيست از كيا دلگير ميشى.........
مهم اينه ، كيو دلگير كردى......؟!
══ح
اینک فریاد برداشته ام که سکوت خواهم کرد
سکوتی سخت همچون سنگ
کوه را برادر خویش میدانم
و دریا را دوست؛
تو در کدامین سمتِ من، توان ایستادنت ه
روزها می گذرد
هجر تاوان گناهان من است
سهم من از شب و روز
غم غربت، غم یاران من است
کاش می شد که در این تیره شب هجر و فراق
کورسوهای وصال
همچو
بخشنده تر کیست؟
خداوندا تو در قرآن نوشتی
کریمی و رحیمی، باگذشتی
مَنَم یک بَنـده اَت باشـم خطاکار
نمودی خلق و اینجا بر سر کار
کنون پرسم که
عید امسالم تموم شد
جشن سال نو تموم شد
بعد از این
بعد از این
حالم چگونه خواهد بود
احوالم چگونه خواهد بود
این روزا
باسم عید نبود!!
این
لکنت می اندازد نگاهت در زبانم
دردت به جا ... دردت به جا ... دردت به جانم
گل می کند هر شب غمی در شعرهایم
نی می نوازد یک شبح با استخوانم
ر
بسم الله الرحمن الرحيم
تب عشق آمده درجانم ومي مي طلبم
نشدي همرهم وآمده جانم به لبم
سوختم اينهمه وهيچ نديدي وکنو
پی جوی سابقه چشم تو شدم
به زادروز خودم رسیدم
زادروزم را جویا شدم
به چشم تو رسیدم...
برایم بگو
کدام قدیمی ترند؟
۲۷ خرداد ماه ۹۲
قدیما عشق بود و یار بود و یاکریم "
ولی حالا عشق مرد و یار رفت و مانده تنها یاکریم "
یا رب این دل که به من دادی ، چیست ؟
بس مرا می دهد آزار ، بپرسم زتو کیست ؟
یارب این دل زمن است و ، پی آزار من است !
تا ببیند رخ زیبا ، دشمن زار من
ای هر کویرت بهتر از صد چشمه ساران
ایران من ای یادگار ، یادگاران
تاریخ دنیا گشته با نامت هم آغوش
نامی که مانده جاودان
تو طريق عشق را ره نه،مپرس از عشق
همين كه رهنوردي كرده اي،عشق است،عشق
ميان ما و او يك خود نباشد بيش،پيش
امشب من سحر نمیشود!
پنجره را گشوده ام
هجوم خاطرات با تو را شعر و غزل سروده ام
امشب من سحر نمیشود!
سینه سپر
دیده ی تر
چشم به در
غ
بارِ سنگینِ بودنی بر دوش
جبرِ ماندن
زِ پا نیفتادن.
شانه هایش شکسته ، خرد شده،
نرم تن، بی نوازشِ آغوش.
فیلتری لایه لایه قلبش را
کنترل می کند.
و
جای بوسه های از صمیم قلب ،
جای ان همه نوازش، ان نگاه پاک ،
سیلی کبود ِ دست بی ترحمی نشست ؛
نگفتمت نرو؟
بی تو- تکه تکه چنگ ارزو شکست،
اسمان ب
دل من آروم بگیر
غم دنیا رو به دل نگیر
کمی ام شادی کن
زندگیو به خودت سخت نگیر
غم دل هارو اسیر میکنه
آدمارو زودی پیر میکنه
پیشش کم بیاری
از زندگ
نگر کرده سعدی گرفتم پیام
نگاشتم نوشتم هنر مهرگان
بدین مهرگان گلستان خود
بکااشتم زگلچین داستان خود
بدین باغ که باغ خود داشتمی
حماسه ز خود باوری
گفتمش دل می خری ؟پرسید ؟چند"
گفتمش دل مال تو تنها بخند "
خنده هی کرد و دل ز دستانم ربود "
تا به خود باز آمدم او رفته بود"
دل ز
مرحبا ایرانیان این رای تان پاینده باد
بر شما پیروزی تدبیرتان فرخنده باد
دشمنت گشته خجل از کار کارستان تو
تا ابد فیروز باشی چهره ات تابنده باد
با
به هر سو میروم خاری به پایم
به دل آهی کشم ،چون بی صدایم
ز آه سالیان ،دیواردل ریخت
نوشتم تا ببینی این غم از چیست
به هر محفل شدم خندان وخاکی
نه غم
سکوت ميکنم هنوز
فقط به من نظاره کن
منم بت سکوت محض
تجسمي ز يک صدا
صدا در اين جهان بجز
صداي اين سکوت نيست
نظاره ميکني هنوز
گسستنم که دور نيس
تنها منم ديوانه تو
هنوز من هما ن دلداد ه تو
آواره شهر غريبم به دنبال مي ميخانه تو
كشت ما را غم دوريت
دل زما گيرد هر دم بهانه تو
به شوق با
دوباره پُر شد از غزل حاشیه های دفترم
چرا که باز، آمده ای به چشمه های باورم
وصال کووالانسی و هیدروژنی وَ یا یونی
مرا به یاد ِ تو سپرد در این هیاه
سرم درد می کنه یا نه ...
خدا.کجای دنیا ایستادی
چرا کسی نگام نمی کنه
چه جراتی به بنده هات دادی
بنویس که لبت خونین...
بنویس که دلم سرد اس
درگورستان درختان سترگ ،
تبری درماتم دسته شکسته اش می گریست .
و آن سو تر در بوستانی سبز
سنگینی لبخند شکوفه ها ،
برگونه ماه در جویبارنشست
گم شده دل میان غم ، آمده ام به جستجو
میکده ها که یک به یک،حسرت یک نشان وبو
ساغر وساقی ومراد، سروش از خدای راد
گر نشود روا که آن ، س
دیدن چشمان تو حیرت آیینه هاست
موعد دیدار تو فرصت آیینه هاست
کرده غبــــار تنم آینه ام را کــــــدر
من چو نباشم دمی راحت آیینه هاست
کینه ای ا
این شعر برگرفته ، برداشت ، اقتباس ، نقل ، و ایده گرفته از چند شعرشادروان حسین پناهی است که تقدیم روح شادش میکنم ...
حق با تو بود
باید می خوابيدم
چشم گشوده ام
از نیستی،پای به هستی گذاشته ام
از نیست به هست رسیدن را فهمیده ام
اما از نبودنت سردرنمی آورم!
مگر می شود که تو
هم باشی و نباشی
هم هم
چون برآمد
آفتاب از کوهسار
چون دو چشمان تو
تابیدن گرفت
گرم خواهد شد زمین
باز خواهد شد زمان
بخت، خندان
شوق، ریزان
گل، فراوان
زندگی آغاز خواهد
هزار قصیده عاشق ،هزار دیده تر
هزار سپیده جاری ،هزار گرز و تبر
هزار قلب شکسته ،هزار قصه خون
ببین که تاج همائی نشسته بر سر خر
هزار کار نکرده ،هز
در زندان سنگی قلب تو.
مرا بی هراس .
آشنای هراس کردی.
مگر من چشمان بی ریای تو نبودم .
آه که قلب سپید نیلوفری .
چون من را به سایه های تلا جن فروخته
بر پیکره ی دلم نشسته، طوفان غمی زشوق باران
این دل چه کند که خسته باشد، اندر غم هجر ماه تابا
من قاصدکی به دست دارم
یک قاصدک و هزار پیغام
یک کوه،امید و یک بغل،عشق
یک مشت سوال بی سر انجام
من قاصدکی به دست دارم
از ریشه ی شعر و از ترانه
اما
اي كاش بهار من تو باشي
پايان خزان من تو باشي
اي كاش كه بين اين همه ستاره
چشمك به شبم زند تو باشي
هر در كه زنم ز پشت آن در
آن كس كه ندا دهد تو باش
ماهی دربساط ماهی فروش
دهانش را
هی بازوبسته می کرد
آ..
آ..
آ..
من ندانستم
منظورماهی
آب بود یاآزادی؟!
هر آنچه گفتی " از بر " دارم و بس
به ذات عشق" باور " دارم و بس
بهشت و حوریان ارزانی تو
همین یک دوست دختر " دارم و بس
ع
خیزو نورزند گی
بر تن بزن
نغمه ای دیگر بخوان
بر درد من نققشی بزن
پیش تا ک یخ زده
حرف از می و مستان مزن
ساقه ی خشکیده اش
را خرمن اتش مزن
از دور می پایمت
چقدر ماهرانه می خندی
و بالا میگیری سر پر از سوداهای آزادانه ات را
شاید در این لحظه
با آن صورت سه تیغ
به ریش من میخندی
1
پیرمرد خاکستری
دور و تجزیه می شود _
ابری از ابرها
2
درختان
تنها سرشاخه هاشان پیدا
دره ی پوشیده از مه
3
سنجاقک مرده
هوای پروازش
پس ازتواین دلم غرقِ عذاب است
تمامِ زندگی ، نقشِ بر آب است
دلم چون مرغِ سرگردان درآتش
همیشه غرقِ آتش،بس کباب است
تورفتی و زمن چیزی نماندست
سراسر ع
توجه : متن زیر با صدای نویسنده صوت دارد .
به حرمت روز دیدار ، زیر باران
به حرمت روز ابری در بهاران
به حرمت نوازش قطره های باران بر سقف کلبه کوچک
غفلت آهنگ اید ارباب عدم، یادش کنید
در بنای عشق سستی نیست، ایجادش کنید
تا کجاها بی ثمر خواهید آه و ناله را
در گلستان برده رشک سرو و شمشادش کنید
میخ
دارم از اصل خودم بی تو جدا میشوم و...
بی تو مهتاب شبم گرگ نما میشوم و...
پنجه بر نشئه شدن میکشم و شیشه به دست
شاعر مستی و این حال و هوا میشوم و..
منو ،اينجوري تو ننداز ميون اين همه پرسش
منم محتاج يك لحظه نوازش هاي بي خواهش
مني كه بي تو هر لحظه جهانم ساكت وسرده
مني كه حرف هر روزم همينه ... برن
شرم دارم که نامت آورم
بر زبانی ناپاک
اشکهایم تو را صدا کند
اشک هایی که از قلب و زبانی پردرد
پاک تر و زیبا تر
هست صادقانه و خالص تر
گر فریاد این
همه دیوونگیهامو پای چشم تو میذارم
از این احساس رویایی نمیخوام دست بر دارم
تو از چشمای من دوری ولی لبخند تو اینجاس
من از این فاصله میگم : "عزیز
به گمانم که رفته ای ؟
از ما رخ بسته ای !
غافل از دل ما بار سفر بسته ای
گل عشقت از دیوار ایمانم گذشت
نام زیبایت میان واژه ها نقش بست
چرا آیینه
وقتی که دنیاخالیست...خالی ازگل ونور وصدا...
خالی ازمهتاب ولبخند...
وقتی به راستی قلبهامی شکنند...ودلهاترک برمیدارند...
وقتی هرم نفسهای ما...درهوای
بانو سلام
چند وقتی ایست
دست به قلم می شوم
می خواهم برایت بنویسم
از دلتنگی باد و آینه
از ماتم گل های قالی
از رقص غم و ناله ی شادی
می خواهم
بـذار بـه پـای عشـق تـو گلایه هامـو خط زنم
بـذار تـو شهـر طعنه هـا سکـوتـو نقـاشـی کنم
شکستـــه ام بیــا بیـن شـدم یــه بغـض نابجـا
گـرفتـه دامــن
در وصف جمال او ، هر دم نظری خواهم
بر چشم خمارینش ، آســـیمه سری خواهم
هر چند که زیبا بود ، رخســاره آن مستان
بر جلوه یار خود ، طـــرح دگری خواهم
دوست داشتن را فریاد كردم
و به سخره گرفته شدم
باورت را باور شدم
و بر من تهمت روا داشتن
قلبم را د ر ید اختیارت گذاشتم
و اشكان پهنای صو
درختی کاشتم ازخنده ی تو
زلبخندلب آکنده ی تو
درختی کاشتم درسینه ی خود
زعشق وخنده ی پاینده ی تو
اي مهربان !
شاخه گل مهرباني ات
در قاب لحظه هاي دلتنگي ام
هنوز تازه و خوش عطر مانده است ...
و پروانه ي احساسم
همچنان از شهد اين گل ميمکد ...
گل
گاهی مجبوری بغض ات را به مقداری آب فرو ببری
و بگی....
خدا بزرگ است...
....................................
عادتمردم این شهر همین است...دور آتشی پا
جـامـه ی عـشـق تــو بر روی تــن مـجنون
مــــی رقصد...
و مـــــی لغزد...
چشم بیداری صبح
قمری جفت صدا زده و آواز خروس
شب زیبای پر از خواب تورا
به بیداری عاشقانه صبح کشاند
بازم یک صبح دگر
وصف تنهایی مفلوک من است.
نمیدونم اگر یه بار
یه جا تو رو ببینم
می تونم یا نمی تونم
بی تفاوت بشینم
منی که عمری از غمت
تنهایی گریه کردم
مگه میشه تو باشی و
من دور تو نگ
یادم امد روز هجران کبوتر های عاشق
دیدم ان جا در میان بال و پرهاشان تو را
یادم امد روز رفتن روز پایان خوشی بود
روز رفتن دل بریدن
بی صدا از خود
دستِ من شروع کن به نوشتن
بنویس از غصه های عاشقی
از طلوعِ دلگیر ِ جدایی و
از غروب لحظه های عاشقی
بنویس دوباره بی نمک شدی
توی تقدیرِ غریبِ سرنو
تو می بینی مگر ؟
چرا ساکتی؟
به تاراج بردنش،من را نگاه کن
ببین بردن،ببین خوردن،به من بنگر که سنگستانی ام
بی شهریارم،بی فروغ ایزدی،جانا تو بنگر
د
قرار ما
پله هشتم
هفت پیکر
در پردرخت ترین خیابان شهر
من با پیراهنی سبز
تو با شالی بنفش
حقیقت در رنگ ها نیست
حقیقت منم
حقیقت تویی
که بی آن نمی
خاطرات لعنتی را
آهسته آهسته مرور میکنم
سطر به سطر
اما نمیخواند
حساب هایم با یکدیگر نمیخوانند
زمین خوردن ها بیشتر از برخاستن
وگریه ها
دشت ماتمکده ای ویران بود
یأس در گوشه لبخند همه پنهان بود
نه امیدی به فردا،نه مجالی در کوچ
مرحم درد کِرِخت جرعه ای ارزان بود
جرعه ای درجامی وفضا
عشق یک پرنده بود
حرفهایمان که ته کشید.
آن پرنده از قلبمان پرید.
باسلام سه شنبه 28راهی کربلا و زیارت آقا امام حسینم...
ازهمتون التماس دعا دارم وامید که حلالم کنید
.
.
.
.
.
انشاا... نایب الزیاره باشم
ابری بد
بعد از تو نظر دارد بر گوشت من هر مار
افتاد به من هر سقف خوابید مرا دیوار
هر لحظه ی من بی تو رنگ ابدیت داشت
هر مورچه من را خورد افتاد سرم آوار
بی ت
دلتنگی های من، هیچ گاه پایانی ندارد...
مخصوصا" اگر باران نیز ببارد...
و اکنون که باران می بارد، با دلتنگی افزون شده ام چه کنم؟؟؟
در این آسمان،
هم ازآنروز که او گفت .......سلام
ودلم را لرزاند
هم ازآنروز که با پای ِبرهنه دل را
تا سرِکوچه کشاند
سالها می گذرد
..........................
ب
چشم هایم گریان. گر چه خندانی تو
تا کی از ما بودن رو بگردانی تو
دستهایم سرد است .گرچه می سوزم من
باورم کن یارا ماه تابانی تو
خسته از تکرارم تکیه بر
دانی که چه انتخاب کردی
بر دشمن دون عتاب کردی
هر رای تو بیعتی است با او
بر شادی رهبرت شتاب کردی
احسنت براین بصیرت فزونت
تو خواب عدو سراب
چرا نزدیک می شی من
نگاهم رنگ غم داره
نمی ترسی خرابم شی
هنوزم خیس و نم داره
دلم می گیره می بینم
شبیه گل نفس داری
تو این آلودگی
و سپیداری که آرام می لرزید
مانند تن من،در هم همه ی سکوت پرندگان.
آرزویی که زود پر کشید
مانند پرنده ای کوچک،که بر بام خانه کاهگلی مان نشسته بود.
ز
من سایه ای رقصنده ام...
گم شده من آینده ام...
من های های خنده ام...
آری منم بازنده ام...
25/11/83
پریِ بی بهشت
ببین که تو شهر غریب اسیر سرنوشت شده م
تو لحظه لحظه های اون پری بی بهشت شده م
ببین منو که خسته ام تو این دیار بیش و کم
شب و سروهاي امتداد يافته در ساحل كوه
در حاشيه ي تابش هلال ماه
و ستارگاني كه از دشت تا كوه
زمانه ي من و تو را چشمك مي زند
سياه مي نمايد!
یک تکه نان برشته تازه
یک قطعه پنیر
کمی گردو
یک سفره آبی
سماور نفتی مادربزرگ
قوری گل سرخی روی آن
بوی عطرچای با هل
بوی خوب نان سنگک
گرم وداغ
یق
دیگر نمی نویسم...
بگذار نیماها و فروغ ها و فریدون ها ، بنوازند سازهای پرگفته شان را...
بگذار من و ماها قبر کنیم تک نوازی های ناکوک بی جربزه مان را..
نمی دانم که چه می خواهیم!
دائم شعر می گوییم
دائم خمر می نوشیم
از حرف می نالیم
از یاد می ترسیم
یاکه می مانی
یاکه می بری ما را
به عمق آتش نمناک
لباسش ساده و خاکی
سر و دوشش گرد و خاکی
میگه با گریه و زاری
توی خوابم یا بیداری
بوی بارون روی خاکه
توی مشتش یه پلاکه
غم یک دنیا تو چشماش
ا
برای حسرت دیروز وقت بسیاراست
بیا کمی به وجودت بهانه جاری کن
بیا به پاس تمام غروب ها که گذشت
بلند شو منشین زود کاری کن
بیا به بغض به بهانه
کارای تو قابل بخشش نیست
هیچ وقت نمی بخشم تورو
بدون تو دله من آره خیلی آروم میگره
تو بی صفتی مثله بقیه تو هم گربه صفتی
تورو میخواستم قد آسمون قد
کاش می توانستم
از نزدیک ستایشت کنم
وبگویم که چقدر شعرهایت زیباست
و تو از آن زیباتر
شعر زیبای تو غمگین است
غم زیبای تو هم سنگین
شب ِ با تو شب عشقه
شبِ نوشیدن لذت
شب ِ قدم زدن با تو
زیر ِ چراغ یک خلوت
شب بی تو شب گریه
شب پژمردن باغچه
شب ِ هجوم تنهایی
تو اضط
سـوســن ِ چــلـچـراغ ِ مـــن
خـــرداد نـگاهــم ابـری تـر از رشــــت شـده
باران باران ببـارم بـرایـت
مـــی آیـــی؟
خرداد 92
زیبایی شهر را گرفت
وقتی به قدرت
اندیشیدند.
رد شد
شایستگی شان
وقتی سرزمین مرا
بوی کاغذ های بیهوده
پر کرد.
92/3/26
اشک هایم
اشک هایم
بی امان
بی هیچ حرفی
می ریزند بر سنگفرش
همان ایستگاهی که تو رفتی
ومرا نمی دانم چند بار
در همان ت
چه شود گر به سلامی دل من شاد کنی
شود آیا نفسی از دل من یاد کنی
سقف دل ریخته از زلزله ی خاطره ها
چه شود خانه ی یک خاطره آباد کنی
پای عاشق شده د
ذهن من پر از حال و هواي تو شده
دفتر خاطراتم از، اسم قشنگت پر شده
دنيا رو مي خوام به عشق تو نقاشي كنم
عكس قشنگ تو رو من تابلوي نقاشي كنم
مي خوام
یادگارآریو برزن زمین نامداران
مرزپاک بختیاری زادگاه لرتباران
میکنم ازبر تمام قصه هایت
سر به راهت میدهم جانم فدایت
ای بلاد خسته ازجورو شقاوت
به نام نامي ايران
به نام خون ، به نام عشق ،به نام چشمه ي خورشيد
که بر دنياي من مي تابد و هر لحظه ام شاد است بر لطف ايزد دانا
که او گرداند نسل
پير شدم...
چه كنم من...
تو را كم دارم...
نه...
اصلا ندارمت...
چشمانم ميبندم...
واي ...
تو را ميبينم...
در آغوشت ميكشم...
بوسه اي مهمانم ميكني
دوباره آمده ام تا پیدایت کنم
آه قلبم
کنار دستهای آلوده
تنها مانده
نفسایم
تنگ تر
و اضطراب را بدون فریاد تجربه می کنم
هر لحظه
با گامهایم
لحظه ها در گذرن
انتها پیداتر...
چه خوش است این دل من
از خودم شیداتر.
***************
قفسم سخت به هم می فشرد روح مرا
دل رنجور مرا
**************
گویا ترین گویش ها شاید لبخندکیست ،کنج لب تو!
و متواضع ترین تواضع ها شاید اندوهیست، در چشم تو
و همه عمر انتظار
شاید لحظه ای باشد در دنیای د
دیگه من خستم الان . مزه تلخ شبام / هرچقدر راه میرم . فردایی نیست جلو رام
دیگه من خستم الان . تنهایی بسه دیگه / دیگه ام یادت رفته . بغض من واسه چیه؟
توشه راهم از دلواپسی سرشار
چشمانم همچو فانوس ,همچنان بیدار
پیش رویم جاده ای افسرده وبیمار
گام هایم خسته اما پایدار
من هجوم طوفان ها را پشت سر گذاش
ای ماهی تنگ بلور، زیبای تنهای صبور
ای لحظه های عاشقی ، از خاطراتت بی عبور-
غصه نخور که بیکسی ، بی یاور وهمنفسی
از ماهیان جامانده ای ، تنهای تن
هنگامه ...
هوسی نو
هنگامه ای نا بهنگام از نو رسیده
بوی طفلی تازه متولد شده می آید، بوی نوزاد
من از بوی نوزاد بی زارم
حلول انگار دست ا
عصرمن
تهران
مدينه ي فاصله ها بود
وقتي كه تو
بي اعتنا
ازاين خرداد لعنتي
مي گذشتي
و من
با چشماني خيره به چنارهاي خيابان وليعصر
پنجه
پنجه
دیشب به طناب آبی اندیشیدم
اما به نهایت ازخودم ترسیدم
امروز میان کوچهای خلوت و دور
آویخته از طناب خودرا دیدم...
قلبم برای تو که در شالیزارها
به وزش درمیآوری عطرها را.
گاه پلک میزنی در حجم خورشید
تا تن بشویم در کهربایت،
و گاه میباری به بیحوصلگی باران
البته این غزل ترانه گرفته شده از غزل ترانهی آقای سید محمد ستاینده«رهگذر»است.
تو امتحان ساکت[1] قبول شدن محاله
«خیال می کرد قبوله دلم چه خوش خیال
When I saw your eyes
I could feel a sunrise
They could change my mind
I could be not wise
I felt ashamed for what you call it love
my love is so
يه وقتا با دل خوش ميشه خوابيد......
يه وقتام با همين احساس سردى......
مهم نيست از كيا دلگير ميشى.........
مهم اينه ، كيو دلگير كردى......؟!
══ح
اینک فریاد برداشته ام که سکوت خواهم کرد
سکوتی سخت همچون سنگ
کوه را برادر خویش میدانم
و دریا را دوست؛
تو در کدامین سمتِ من، توان ایستادنت ه
روزها می گذرد
هجر تاوان گناهان من است
سهم من از شب و روز
غم غربت، غم یاران من است
کاش می شد که در این تیره شب هجر و فراق
کورسوهای وصال
همچو
بخشنده تر کیست؟
خداوندا تو در قرآن نوشتی
کریمی و رحیمی، باگذشتی
مَنَم یک بَنـده اَت باشـم خطاکار
نمودی خلق و اینجا بر سر کار
کنون پرسم که
عید امسالم تموم شد
جشن سال نو تموم شد
بعد از این
بعد از این
حالم چگونه خواهد بود
احوالم چگونه خواهد بود
این روزا
باسم عید نبود!!
این
لکنت می اندازد نگاهت در زبانم
دردت به جا ... دردت به جا ... دردت به جانم
گل می کند هر شب غمی در شعرهایم
نی می نوازد یک شبح با استخوانم
ر
بسم الله الرحمن الرحيم
تب عشق آمده درجانم ومي مي طلبم
نشدي همرهم وآمده جانم به لبم
سوختم اينهمه وهيچ نديدي وکنو
پی جوی سابقه چشم تو شدم
به زادروز خودم رسیدم
زادروزم را جویا شدم
به چشم تو رسیدم...
برایم بگو
کدام قدیمی ترند؟
۲۷ خرداد ماه ۹۲
قدیما عشق بود و یار بود و یاکریم "
ولی حالا عشق مرد و یار رفت و مانده تنها یاکریم "
یا رب این دل که به من دادی ، چیست ؟
بس مرا می دهد آزار ، بپرسم زتو کیست ؟
یارب این دل زمن است و ، پی آزار من است !
تا ببیند رخ زیبا ، دشمن زار من
ای هر کویرت بهتر از صد چشمه ساران
ایران من ای یادگار ، یادگاران
تاریخ دنیا گشته با نامت هم آغوش
نامی که مانده جاودان
تو طريق عشق را ره نه،مپرس از عشق
همين كه رهنوردي كرده اي،عشق است،عشق
ميان ما و او يك خود نباشد بيش،پيش
امشب من سحر نمیشود!
پنجره را گشوده ام
هجوم خاطرات با تو را شعر و غزل سروده ام
امشب من سحر نمیشود!
سینه سپر
دیده ی تر
چشم به در
غ
بارِ سنگینِ بودنی بر دوش
جبرِ ماندن
زِ پا نیفتادن.
شانه هایش شکسته ، خرد شده،
نرم تن، بی نوازشِ آغوش.
فیلتری لایه لایه قلبش را
کنترل می کند.
و
جای بوسه های از صمیم قلب ،
جای ان همه نوازش، ان نگاه پاک ،
سیلی کبود ِ دست بی ترحمی نشست ؛
نگفتمت نرو؟
بی تو- تکه تکه چنگ ارزو شکست،
اسمان ب
دل من آروم بگیر
غم دنیا رو به دل نگیر
کمی ام شادی کن
زندگیو به خودت سخت نگیر
غم دل هارو اسیر میکنه
آدمارو زودی پیر میکنه
پیشش کم بیاری
از زندگ
نگر کرده سعدی گرفتم پیام
نگاشتم نوشتم هنر مهرگان
بدین مهرگان گلستان خود
بکااشتم زگلچین داستان خود
بدین باغ که باغ خود داشتمی
حماسه ز خود باوری
گفتمش دل می خری ؟پرسید ؟چند"
گفتمش دل مال تو تنها بخند "
خنده هی کرد و دل ز دستانم ربود "
تا به خود باز آمدم او رفته بود"
دل ز
مرحبا ایرانیان این رای تان پاینده باد
بر شما پیروزی تدبیرتان فرخنده باد
دشمنت گشته خجل از کار کارستان تو
تا ابد فیروز باشی چهره ات تابنده باد
با
به هر سو میروم خاری به پایم
به دل آهی کشم ،چون بی صدایم
ز آه سالیان ،دیواردل ریخت
نوشتم تا ببینی این غم از چیست
به هر محفل شدم خندان وخاکی
نه غم
سکوت ميکنم هنوز
فقط به من نظاره کن
منم بت سکوت محض
تجسمي ز يک صدا
صدا در اين جهان بجز
صداي اين سکوت نيست
نظاره ميکني هنوز
گسستنم که دور نيس
تنها منم ديوانه تو
هنوز من هما ن دلداد ه تو
آواره شهر غريبم به دنبال مي ميخانه تو
كشت ما را غم دوريت
دل زما گيرد هر دم بهانه تو
به شوق با
دوباره پُر شد از غزل حاشیه های دفترم
چرا که باز، آمده ای به چشمه های باورم
وصال کووالانسی و هیدروژنی وَ یا یونی
مرا به یاد ِ تو سپرد در این هیاه
سرم درد می کنه یا نه ...
خدا.کجای دنیا ایستادی
چرا کسی نگام نمی کنه
چه جراتی به بنده هات دادی
بنویس که لبت خونین...
بنویس که دلم سرد اس
درگورستان درختان سترگ ،
تبری درماتم دسته شکسته اش می گریست .
و آن سو تر در بوستانی سبز
سنگینی لبخند شکوفه ها ،
برگونه ماه در جویبارنشست
گم شده دل میان غم ، آمده ام به جستجو
میکده ها که یک به یک،حسرت یک نشان وبو
ساغر وساقی ومراد، سروش از خدای راد
گر نشود روا که آن ، س
دیدن چشمان تو حیرت آیینه هاست
موعد دیدار تو فرصت آیینه هاست
کرده غبــــار تنم آینه ام را کــــــدر
من چو نباشم دمی راحت آیینه هاست
کینه ای ا
این شعر برگرفته ، برداشت ، اقتباس ، نقل ، و ایده گرفته از چند شعرشادروان حسین پناهی است که تقدیم روح شادش میکنم ...
حق با تو بود
باید می خوابيدم
چشم گشوده ام
از نیستی،پای به هستی گذاشته ام
از نیست به هست رسیدن را فهمیده ام
اما از نبودنت سردرنمی آورم!
مگر می شود که تو
هم باشی و نباشی
هم هم
چون برآمد
آفتاب از کوهسار
چون دو چشمان تو
تابیدن گرفت
گرم خواهد شد زمین
باز خواهد شد زمان
بخت، خندان
شوق، ریزان
گل، فراوان
زندگی آغاز خواهد
هزار قصیده عاشق ،هزار دیده تر
هزار سپیده جاری ،هزار گرز و تبر
هزار قلب شکسته ،هزار قصه خون
ببین که تاج همائی نشسته بر سر خر
هزار کار نکرده ،هز
در زندان سنگی قلب تو.
مرا بی هراس .
آشنای هراس کردی.
مگر من چشمان بی ریای تو نبودم .
آه که قلب سپید نیلوفری .
چون من را به سایه های تلا جن فروخته
بر پیکره ی دلم نشسته، طوفان غمی زشوق باران
این دل چه کند که خسته باشد، اندر غم هجر ماه تابا
دل من دریای سکوته
یه اقیانوس برهوته
یه صحرا صوت کوره
دور از هر ملکوته
کار عاشقاش دروغه
دل من دور ورت شلوغه
دل سیاهه
اینجا لحظه لحظه بی فروغ
آه ، ای کاش قطره ای بودم
می چکیدم زِ ابر بر تنِ رود
گمِ گم می شدم به غرّشِ آن
از زمین و هر آنچه در آن بود
کاش من هم پرنده ای بودم
می پریدم در
آی کاکتوس های عاشق
ریشه در خاک نشانید
و در سکوت مبهم خود فرو روید
بنگرید
که چگونه جرعه ها ستاندند
و نواهای خسته تان را خموش گردانیدند؛
در پس پنج
دوست داشتنت
برايم
فلسفه ايست
زيباتر و پاك تر از باران
آنقدر غرق دوست داشتنت ميشوم
كه
فيلسوفانه زندگي را به تماشا مينشينم
این روزها درد ما حیرانی است
وکسی به فکر دردهامان نیست
در این وادی صحبت از تمدن هست و
ارزشی برای فکر سبز جوانه نیست
آرزوهایی هستند...
و بازهم می
مى زنم تكيه به زانو به شبستان دروغ
كه شبستان شده چون دولت و ايمان دروغ
روزگارى من ديوانه به صد حيله و رنگ
خوردم از گندم بى دانه ز دستان دروغ
باورکن
از دفتر دلم پاک نمیشود
آن نگاههای حک شده در بستری از غرور
و سکوت بیرحم آبیهایی
که در فوران اندوه های سربی
بیصدا گم شدند
و ستاره ی باو
فاصله نيلوفر و بنفشه را
در ترازوي حيرت
سنجيدم.
چقدر فاصله است
ميان خواب بنفشه و سرافرازي نيلوفر؛
وگرنه حلقه
تنها بخاطر تو گذشت از نقاب ها
یک مرد بود وسیل سؤال و جواب ها
دردی دوا نمی کند اما بخاطر
عشقی که گم نشد وسط فاضلاب ها
بی معرفت اگرچه که من ماند
باد زد
پرده ی خاکستری ما را برد
خانه لرزید ز شرم
چشم بیگانه چو بر پیکر لُختش افتاد
.........................................
برق
نماز شکسته
از آن روز که در خانه ات
میهمانم کردی
بعد از بوسه خدا حافظی
چنان حس قریبی نشانده ای به دلم
که دیگر تمام نماز هایم را
شکسته می
وقتی نگاهم از نگاهش تو سری خورد
شد لوچ چشمانم...وَ پایِ از دلبری خورد
فهمید می بارم که ابرِ تیره هستم
از هرمِ اشکم آسمان شور و شری خورد
خط می کشید
نام کوچکم کافی ست
که مرا
تا همیشه صدا کنی
و من
آنقدر تو را نشنوم
که همچنان
در من تکرار شوی . . .
بزرگی دست هایت اما
کافی نیس
با من شطرنج بازی می کنی
در اولین حرکت انگشتانت را
از گیسوان سیاهت به سمت پیراهن سفیدت حرکت می دهی
و من
مات می شوم...
درد رها نمی کند روح شکسته بال و پر
روز ازل بریده اند ناف مرا به دردسر
گریه امان نمی دهد تازه کند نفس دلم
خون مرا به شیشه کرد دیو جهان حیله گر
هرچه
دل را برای حب علی ارگ کنید
عشق را برای عشق علی برگ کنید
گر مرگ مجازات محبان علیست
روزی صد هزار ارزوی مرگ کنید
رهنِ سکوت
....و آن فردا می رسد که دندان های سکوت به خشم آیند...
و پوستین شهرِ قلب های منجمد را قروچه کنند...
....و آن فرداییست که گیسوانِ پریشانِ
می دونی کنار ساحل باهمه خاطره هام سر می کنم ؟
می دونی در فراقت همه اهل محل روخبردار می کنم ؟
یادته بهم گفتی تا آخر نفس با من می مونی ؟
کو کج
چشم تو را بدیدم و جانم نفس گرفت
مست گشتم بال و پرم را قفس گرفت
عمریست ز این عهد گرانمایه سرخوشم
عهد را که بست و که باز پس گرفت؟
ز بلندای قامت تو
ای مــــــادر خوب و مهربانم
روشن شده از تــو شمع جانم
با یاد تــــو در فصل زمستان
زندگی مـــا همچـــــو گلستان
من همچو گل و تــــو باغبانم
من م
تار و نوا به گوشه ي عشّاق و عاشقي
شهناز و شه نوازي و آفاق عاشقي
عين است و قاف،منتظر يك حرف آتشين
شور هجاي عشق شدي،اشراق عاشقي
نامي ز شور آمد و شعر
خنده ات که یادم می آید
دلم آتش می گیرد
وچشمانم یخ می کنند..
آخر روزی خنده ات گرما می داد
و حالا نبودنت زیادی سرد است
با تمام چراغ های دنیا هم
چ
گوش کن مرا!
ببین چگونه
بی تو
برای تو
واژهَ
واژه سپید می شوم
و بی صدامی خوانم
آواز شادمانه ی زیبایی تو را
====
سلام و
کنار تو قلبم... فراموشی داره
عجیبه برام غربت تلخ چشمات
تورو می شناسم اگه ناشناسم
تو آغوش گرمت... تو حُرم نفسهات
چقدر دوری از من که می میرم از تو
شهر پر از هیاهو
فریاد بلند جاودان بادا ز هر سو
در فراموشخانه ی ِاین
دالان تاریک هزار تو
راستی
ان دلیران سفر کردهِ تان کو؟؟؟
یادشان
چه کمرنگ
ژولیده مویی با دوچشمش دلبری می کرد
لبخندهای سرخ را خاکستری می کرد
هرچند از موی سپیدش برف می بارید
آب وهوای سال را شهریوری می کرد
مثل مترسک
غزل مثنوی
دلبر شیرین بازیگوش من
عطر تو پیچیده در آغوش من
شهر از بوی نگاهت پر شده
گلفروشان نانشان آجر شده !
کس ندیده مثل تو اینگونه یار