پالتوی خیس
شاعر علیرضا نجفیبه نام خدا
باران به شدت می بارد
ذهنم شلوغ است !
از مُجازها و مَجازها!...
تخته پاک کن
به نام خدا
باران به شدت می بارد
ذهنم شلوغ است !
از مُجازها و مَجازها!...
تخته پاک کنی
مُجاز می کند خود را
من را خالی از خود می
شب هنگام است و شب در من خفته
و خواب آلوده کوچه خواب میبیند به تکرار
سنگین
چنان چون من گرفتار
چنان چون من
از آهنگ قدمهای که نقشِ دیوار است
تلاوت باغ
آن سوار می آید صبر کن تو یک چنــــــــدی
می رود شب تاریک چند شرط مــــــــی بندی
در بهار بی باران خار رفـــــــــــــــته در دستت
منتظر
مثنوي ها
بازمانده اند
ازنرجمه نگاهت
وعشق سرآغاززيستني دورباره
درورطه ي شرجي ترين رويا
آنگاه كه عاشقان رادرمسلخ
عشق
سرمي برند
توبانازنگاهت
مر
روز را در قلعه تاریکی شب
زندانی کردند
ای تو که روز منی
در کدامین قلعه زندانی شده ای
کدامین افریط ماه من را برای خود خواست؟
من منتظر طلوع فردایم
من و تو
از دریچه ای باز
به سوی آسمان
هم دیگر را دیدیم
و به هم
با دل لرزان
گل سرخ انداختیم
من وتو
از آن دریچه ی باز به سوی آسمان
خوشبختی را د
ترتیب ِ نبضم رو نگیر با اومدن هات ای گُل ِ بوسه
گناه ِ من همینه که
شدم از عشق ، دیوونه
نگاهت هم نذار رو گونه هام ، من ، پاک میمیرم
هم
دگر با شيوه ي مستي و شيريني وخوش رنگي
نمي بيني مرا گر هم كه مي بيني چه دل سنگي
نمي خواهي دگر بيني مرا باشد به روي چشم
وليكن ديگر اما بر دل پاكم نزن
چشم دوخته ام دوره ای که دل بنهاده یار/که یکرنگی وصفادررخش بوده یار/بیادش بس به زانوزنم زیراشک /رخش هجرتش بس فراق دربرم یاربودیار
ای کعبه و ای خدای این کعبه ناز
این دست پر از خالی و پر تر ز نیاز
مهمان شده ام روی طلب نیست مرا
این ما؛ و این لطف خدای طناز
{دعا
از من كه دنياتم مي گذري و مي ري
شايد چيزي شده شايد كه دل گيري
رويا شده واسم كه بگي شوخي بود
رفتن و تنهايي همش يه بازي بود
تو ميگي راهي نيست اين اخ
بر سرشادی چه کوشم چون گلی درخانه نیست
جام می را لذتی بی دلبر مستانه نیست
هرکه شد رویش نکو خویش وفا داری نکرد
در وفا یکدانه بودن کار هردردانه نی
من اینجایم
من اینجایم
من اینجا در ته این دره تنهایم
صدایت میکنم آیا صدایم باد می آرد؟
چه میگویم؟
کدامین باد؟
گذار باد هم اینجا نمی افتد
نوشتم ن
اسطوره كدام
دلواپسي هاي كوره راه شدم؟
كه دستانم
ميلرزد از ظلمتي كه نوشيدم
و طعم شب تاب هاي رسوا!
هنوز
مي ريزد از شرم نگاهم
بر هيبت قدمهايي كه پ
یک ناگهان پر می کشم تا بادبادک ها
تا ایستگاه ِ بی قطارِ کوچ لک لک ها
دیگر طنابِ بودنم را سفت می چسبم
همبازی رقص ِ نگاه تُرد کودک ها
این تازگی ه
بیا
و آغوشت را
چودریا به روی من بگشا !
که تب کرده
این پیکر خسته ی بی تاب !
ببین
تاول های فراق را
بر قلبم !
روانه کن
امواج مهربانیت را
درهجوم رعدوطوفان ، شبِ بارانی ست امشب
سرزمین عشق وایمان ، شبِ بارانی ست امشب
لاله ای ازغنچه وا شد در ترنم های باران
لاله ها شبنم گرفته ، شبِ
...
وديروز آخرين خونابه مرگ شقايق ،
بستر آب روان جوي را آراست...
بي شك
سنگسار پهن بر گسترده جوي،
خاطرات سرخ ماندن را تداعي ميكنند آرام
می روی یارا
خدا یار و نگهدارت
ولیکن قصه من
درد تنهایی من نیست
و می دانم که فردا
چون نویسد اشکهایت بر گونه هایت
قصه رسواییت را
هزاران بار
بشک
می خواهم
لا به لای گیسوان رنگین کمان گم شوم
می خواهم
زندانی ابدی میله های باران باشم
می خواهم
اسیر نگاه های تو باشم
می خواهم
ب
در لحظه هایی از عاشقی،
که انبوهی ریشه های شک،
به خاک خیال ام فشار می آورد،
و سنگینی احساسی گنگ،
روی شانه های خسته ی بی کسی ام می افتد،
قلب عاش
براي راه رفتن روي آب ،
لطفا"
كفش هاي خود رادر آوريد...!
آسمان آبي ست
ابري ديده نمي شود
خورشيد از پشت ابرها
خبر روز ديگري مي دهد
نسيم مهرباني
از هر سوي مي وزد
ديشب آسمان گريست
لطافت بهاري را با خود آو
شانه های تو
کوه های وحشی عصیانند
و من به هر بوسه
داغ شقایق نشانده ام.
نازنین !
شانه های سپید تو
تکیه گاه ابرهای دلتنگی است.
بگذار سر بر شانه
آن هنگام
که
روحِ هرزه ی من
باکره ماند...!
ذهنِ من
به مثابه مثانه ای شد
و از سرمای تنهایی
به خود چنبره زد
وقتی می گذری از
کوچه ها
خیابان ها
جاده ها
کف پایت را
بوسه باران می کنند
مردی که بر سرِ سجاده اش همواره نور بود
ترسی برای ظلمت و تزویر و زور بود
الگوی استقامت و درسی برای عدل
روشن ترین نشانه ی قلبی صبور بود
در آن هجوم
خداوندا
نمیدانم چگونه راه خودجویم
ای پناهم،پیش خلق تونخواهم هیچ پناهی...
یاورم،ای مونس تنهایی ام
ای رفیق غربتم:
یادتوآرامش قلب من است
ذکرتو آسای
اگر کرم عطا شود
به حکم او رضا شود
برا ی من دعا شود
دلم زخود رها شود
ببین که با صفا شود
چه نیک وبی ریا شود
تمام غصه های دل
سرم درد میکند
سیگارها به ابدیت پیوسته اند.
دیگر هیچ مسکنی مرا آرام نخواهد کرد
حتی آزادی...
با این همه
هیچگاه به خودکشی نمیاندیشم.
دیگه طاقت ندارم دنیا
تحملم تموم شده
خسته شدم زآدمات
زندگی ام حروم شده
دیگه جای موندنم نیست
فکرسفرتوذهنمه
دیگه بسه نمی تونم
دنیابرام جهنمه
خداح
با خودم گفتم قلم و کاغذ را بر دارم و خط خطای موازی بکشم؛ دیدم نمیشه
خواستم با نوشتن قلب لامصعبم را قانع کنم که می خواهم از زندان بیان آزادش کنم؛ دیدم
به دیوانگی می کشانم دنیا را
وقتی
تمامِ روز از تو می گویم
چشمانم
چراغ قرمزِ راهی شدند
که مدت ها بود در اندیشه اش بودی
و دستانم
تابلوی ایست
اشک هایم واژه واژه جاری می شوند و
زبان اشک نمی دانم؛
اگر می دانی
به آنها بگو،
دفترم خاکستری است؛
یا خود، برگی از دفتر خود،
زیر قدم واژه هایم بگذ
جـــســـم تـــو کـــــه خــــــاکـــــ شـــــد
خاکــــــــ زمــیــــــن نابــــــــ شـــــد
در پـــی تـــو ، خـــــوبـــه مـــــن
روز
دریا
آرام و
ماه،
خاموش است.
بندر،
زیرِململی از مه
در آغوش شب،
به خواب رفته .
هیچ کس
دستهای ماهیگیر را
که در جشن ناله ها
درد دارد ...
درد است ...
وقتی نگاهت سرد است
و سهم من -
فقط اندوه یک مرد است
حسی دارم ...
حس بهاری که زرد است ... .
آدامس فلسفه در بسته های کاغذی و
غروب دائمی مرغهای پر کنده
صدای صامت ریزش که نقطه چین شده یی
سقوط کرده به پایین کوه پرونده
چه تلخ شد شکلاتی ک
شاید از باور فردای زمین خسته شدم ،
شاید از عادت ِ تکرار زمان ...،
پشت ِ این پنجره تنهایی
فصل روییدن ِ گلها مُرده...
به خودم می گویم
عطر هم
وای از این پریشانی های هر جایی
این دلهره های عاشق پیشه گمنام
عصیانگری بدنهای بی روح
ناله های بی بند وبار
بی رویه های تکراری!!!
من از این سر درگم
آمدم تا عقده ی دل وا کنم اما نشد
درد بی درمان خود حاشا کنم اما نشد
آمدم تا هر چه از دلتنگی و دلواپسی است
با نگاهش ، غرق در دریا کنم اما نشد
غزل جان نیا
اینجا هیچ خبری نیست
تنها آدمیانی نشسته اند
که سر تکان میدهندومیگویند
احسنت
یعنی افتضاح بود
سپیده دم است و نگاهم نو
از مرگ رهانیده با امیدی نو
امیدهایم هر روز یکسان است!
و ان چیست یافتن دلیلی نو!
که من کیستم چیستم در کجایم باز؟
کسی نیست
شیــوع میکنی
در مــن
چون عطر در هـوا
سکوت خالی یک بعد از ظهر
در خیابان همیشه قدم زدن هامان
چسبیده ام به زمین
با شاخه گلی در دست
چشم در چشم بازی روزگار
تو با او...
من با
غلط کرده است آنکه می گوید
دل به دل راه دارد"
من خم شده از روزن تاریک
زل زده ام به جاده ی متروک
تو خیره به آسمان ستاره می شماری...
غلط
کسی مرا صدا می زند
زیر غم بار غم!
ترس هایم را به نوبت
از دیروز و فردایم
جمع می کنم
به دامن تو می ریزم!
صوتی نرم، سر به زیر افکنده
عرق م
هرچه دور میشدم ، نزدیکـتر بـودی ...
رو برگـردانـدمـو تو ، خیره تر بودی ...
شیشه پنجره اتاقم از ترک سنگهای شبانه ات پر شده
فرصتی تا شکست
شبیه داستان میــ شوم گاهی؛
از همانــ قصه ها
که هیچــ کس حوصله ی خواندنــ َ ش را ندارد !!
.*.*.
تا قبله گاه
تا خود کعبه
تا حری
توتِ تابستان ِ تو، طعم گسِ ِ پاییزِ ِ من ....
کی به پایان می رسد ناز تو و پرهیز من؟
گوشه ای از اصفهان، زاینده رودِ گریه ام
نیست شورِ ش
تو رو بايد از خود تو ؛
از شب و ستاره پرسيد
من و بشکن از سکوتم
ای غزل واژه ی اميد
از تو تا معنی دستام
يه شب از ستاره راهه
ش
هوای قناریهای مست وتشویش دقایق...
دلشوره های سنگین عاشقی...
به امید آینده ای ازجنس ترانه ای قدیمی...
باران های خاطره انگیز...
سطوح شیشه ای..بدنبال
براي لمس لحظه ها در همنشيني سراب
شمع قطره قطره به نور نشست
و تو بي آنكه بداني تنهاترينم
چه آسان رفتي ....
پهنای این دشت قلب منست
انبوه مرگ ها و زادها در قلب منست
دام ها,صبادان دل فریب
دشمن دشت و قلب منست
فرار کن ای من
که این ها مایه ی نابودی منست
ابر
از خواب بیدار میشوم
باز دلم میگیرد
تونیستی انگار هیچ کس نیست
تو نیستی
عشق نیست
تمنا نیست
خواستن نیست
تو که نیستی نفس هم نیست
اشکهای گر
من از دیوار مستحکمی که می توانم
با کوبش قلب های صورتی
و نگاه های آبی
بر فراز ابرهای شادمانی برافرازم
برای تو می نویسم
من از حرف های یک قمری و
بام و شام کهنه می شوند
بی آن که از تلاوت ِ نام ِ تو خالی شوم
و تو
به یادگیری فراموشی استاد می شوی.
گویی نه هرگز!
حوالی گرد خواب های تو
1-
علی کوچکتر از آن بود
که پدرش را به خاطر بیاورد
نام پدر که می آمد
یک دسته گل روی طاقچه
دو چشم که میگریست
و مادر علی
می آم
آن زمان که میان لفافه شب در تنهایی خود خلوت
کرده ام ....
آن هنگام که جز صدای زیبای تو طنینی دیگر در
گوشم نیست ....
آن لحظه که چشمانم
خواب دیدم گم شدم..
با سرعت احساس،روی مرداب خیالم می دویدم
مرگ زیر پایم بود
گویی روی بال فرشته می دویدم
و نمی دانستم...
لبخندم کودکانه ب
هنگامی که نگاهم میکنی،
مژگانت چون مضراب بر تار دلم مینوازند
و نوایی دلنشین در خاطرم پدیدار می شود
به چشمانت ایمان دارم و به نوای آهنگی خوش...
تنها تنها دل من
رسوا رسوا دل من
اسیر غمها دل من
خدا تو می دانی
شیدا شیدا دل من
بی کس و تنها دل من
گم شده ناپیدا دل من
خدا تو میدانی
تو نام
به تو مدیونم عزیزم منی که برات میمردم
به تو که خاطره هاتو هنوز از یادم نبردم
من بدهکارم عزیزم به تو و چشمای نازت
به تو با اون مهربونیت به تو با آغو
نميدونم تو مي توني
بغض چشمامو بگيري ؟
مي ميرم تا تو بموني
مي ميرم تا تو نميري
رنگ پاييزيه حالم
رنگ سرماي زمستون
خاليه توي اتاقم
جاي خاليت توي
{زنـدگـی} جمـع چند حرف لطیـف
لطـفی از عـمـق وجـود کردگـار
{ز} آن زن هست با دو چشمان خمار
عشـق و شور, دلدادگی با یار غار
{ن} آن نـاز است ,
من سلامی دوباره خواهم کرد
فکر راهی به چاره خواهم کرد
خم شدن گر به پای توست گناه
این گناه را دوباره خواهم کرد
از پس هر گره به ضریح حرم
کعبه
دیــشب ز نـــوای نــــاز ســـاقی
و آن دریــغ جـــهد مـی رســــانی
بدرید و ببارید آســمان به غیــرت
بانگی که بگیرید وبنوشید به کثـرت
زان سـاقی
چه تفاوت دارد؟
من يا تو
شب يا روز
تاريکی،زيبايی
پشت اين پنجره ها جايی نيست.
لحظه هايی مبهم
وصداهايی گنگ
روشنايی رفته
سايه می
شاید این جمعه بیاید، شاید
دل غم زدۀ ما را، ز غم او برهاند، شاید
تشنۀ عدلم و داد، خود او رسد به فریاد، شاید
یا رب فرجی، عاشقان چشم به راه اند، این
شاید بی آنکه بفهمی مردی در نزدیکی قدمهات
کفشهاش را جفت کند
ودلت را...
یا در ذهن کوچکت اتفاقی باشد بزرگ
من اصلا خودم را فکر نمیکنم
مرد نزدیکم به
آرزوهایت سوار بر باد
و تو با اسبِ بی زینِ زمان رفتی به دنبالش.
می دیدم
همه شادی
همه لبخند
همه امید
که بستند نقشِ بی جانی
به رویِ قرمز و خشکیده
شروع شب است
و تو نمی آیی
و تمام می شود
و تمام می شوم
هر دقیقه سیگاری بر شیار زاویه ی لبم
و"منی" بر گوشه ی تاریک کومه ای.....
و شایعه ی شنیع شکو
شدم بازیچه ی قلبت
اسیرِ عشقِ جانکاهی
گناهِ اولیم سخته
نشستم بر لبِ چاهی
خیانت در رُخت پیدا
طمع در ذات تو پنهون
نه آزادی به دل دادی
به زند
یادش بخیر در کودکی
در دوران اغازین زندگی
با پدردرپارکها
دستهایم با کنجکاوی در اعماق خاکها
مشکلات زندگی ام هیچ
دردهای کودکی ام پوچ
شادی در وجود
خانه ام کجایی؟
سکوتت را بی صبرانه میطلبم
می خواهمت برای زیستن
چه اشکها درون اتاق تو سرازیر کرده ام
چه غم ها میان اینه ات , به جا نهاده ام
جای خند
غزل نخوان !
تو برای من از،
پشت تریبون
بنویس !
به روی دفترم
با ردی از ،
خون
پرهیز نکن !
ز عاشقی ز سیب سرخ من؛
فرصت نمانده ...
یک قدم !
گویندقفس بی احساس است
زندانی برای دل کبوترهاست
اینجاآسمان است
کبوتردراوج پروازاست
درست،می دانم این پروازخیالیست
این خیال زیبا
تو هنگ کرده ای !
چشمهای تو ویروسی است !
آن پرستوهای خیره
در سالهای قحطی_ بهار !
وبر لبهای تو
این تبسم مرموز
کور سوی ستاره های مرده
نقش چشمان تو از پنجره ی خانه ی من
روزی افتاد به روی شیشه
ناگهان خانه ی من ویران شد
ریخت آوار به روی سر
روی تو چون قرص ماه
چشم تو فانوس راه
یک نظرم، یک نگاه
از دل من غم بکاه
از رخ تو آسمان ، تار کند ماه را
وز نگهت آن چنان ، تیره کند هور را
سلسلۀ مو
گلهای نسترن گلهای نرگسی/تقدیم باد به تو ای روح اطلسی 2گلهای باغ عشق باید هرس کنیم از شبنم خیال باید گذر کنیم 3 دلها جوان شوند از گوهر وصال این ر
برای تومادر
که دریازرویت خجل
وبستان وهرسبزه زاری زرویت خجل
ملک آستان گردوبرآستانت خجل
توماهی وصدمه زرویت خجل
توخودجنتی
عشق راسودنیست
تمنای جامی
با اینکه کار تست که چون شعله سر کشم
اما کنارباش نسوزی درآتشم
وقتی که بی گناه به عشق تو سوختم
سودابه ات نبودبه فکر سیاوشم ؟
حواریون تو به ص
اسمان دره اى از
كرانه ى بالا بر دوششان نهادند
اندك سهمى به كام عقل،
سهمى شگرف به كام قلب.
سهم عقلى كه توانست
به خودكامى خويش
راهشان را ب
چیز دیگری چشم ات گفت
با لبانت
چون حاشیه های مرطوب قابی لعل
نیمه گشوده
بر سیل آواره ساز بارانی جوشان
در برابر قامت پیر کاج همسایه
مرواریدی
درو
اسرار دلم را که تو میدانی و من
افکار سرم را که تو می خوانی و من
گر فاش کنی ز سرّ و فکرم سخنی
با ترکه و چوب تر تو می مانی و من
این روزها
که تصویر تکیده ی ماه گونه ات ناپیدا شده است،
این روزها، که در دالان پیچ در پیچ رویاهای شبانه ام، گم شده ای،
این روزها که دیگر، تو را در
ازمناره های مسجدشهر
می دهد منادی ندایی ازدل
که مرادعوت به حضورمی کند
واین صدای موذن شهراست
که دعوتنامه ی خدا را
برای دل شکسته من
بانغمه م
خاموش می بارد امشب از کوچ غمگین کوچه
هِی چکه چکه سیاهی از سمت پرچین کوچه
قهرند گل های شب بو،نیلوفران صمیمی
بوی خیابان و کم کم دستان چرکین کوچه
له
چسبيده به سنگ فرش خيابان هاي شلوغ تهران
خيس ولزج
هر كفشي مهري روي آن مي كوبد
تيم برلن سايز 42
امان از وسوسه سايز ها
رهگذري چمدانش را در اي
اين روزها دلم زياد هواي تو ميكند
شيرين من فرهاد هواي تو ميكند
همه ي ثـــــانيه ها و دقيــــقه ها
همين كه خاطرت آمد به ياد هواي تو ميكند
تو آهوي رم
ستمی سمت ستاک
سوتکی در امتزاج گلو
گاوی فربه از آن همه نشخوار
فرق من که شکسته
دست تو که کوتاه
میان خط خطی دیوار
و خطهای ردیف شده کوکا
رنج من
ر
گفتمش حال تب عشق تو دارم چه کنم؟
گفت دردم تو شدی دیوانه!
گفتم این دل دگر از من نیست .ببرش
خنده ای کرد و رهش پیش گرفت
شاید آن روز نفهمید مرا
خ
قالب شعرم
همه مدح خداست
ذكر همه خلقت اوست
بي ادعاست
ليك ندانم كه چرا؟
از نظر بنده او بي محتواست
برگ زمين ريخت
دعا زجه كرد
دست به دامان هوا
سج
من دارم به رنگ چشمات دیگه عادت می کنم
نمی دونم چی شده، حس رضایت می کنم
وقتی حتی خواب هستم طعم لبهات با منه
منم هر طور که شده عشقو رعایت می کنم
ای
هزاران خواب، بی پروا
از سرچشمه ی مژگانت روان می شود
و می رود در ظلمات چشمانت
آهسته رؤیا شود.
من در این خلوت و تنهایی
خیره به تمام رؤیاهایی که از
بابا پير و نيمه جونه، نميتونه كه بمـونه
بذار واسه آخرين بار، واسه تو قصه بخونه
اسمتُ گذاشت فرشته، رو دلش، ببين نوشته!
هميشه بهت ميگفتش كه دو رويي
مرا دردیست در عالم می دانم نمی دانی به جز عشق و محبت نیست در عالم می دانم نمی دانی همه درد است همه درمان می دانم نمی دانی همه گل
دلم را خانه تكاني كرده ام،
ميان چشمانم را آب زده ام و
چشم به راه آواي دلنشين و الهام بخشت هستم
تمام احساسم را فرش راهش ميكنم
و روحم را به پيشوا
1.
گوششو گرفتم و گفتم:
"پول توی جیبِ بچه ت نذاری،
دست توی جیبت می کنه!"
-وا! بنده ی خدا! ،
حالا مگه چی برده؟!
دلِ سایه رو!
-سایه کیه؟!
ای بابا
هیچ آواز مرگ قو ،شنیده ای؟
آن هنگام که قوی زیبا
مرگ را نزدیک میبیند
در گوشه ای خلوت
غمگین و تنها
آوای حُزن می خواند و
با جلال و وقاری برا
به نام پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها ...
آه ای کمان به دست ... .. !
خیال پوچت را از ذهن خارج کن
ما کلاغ ها زنده از آنیم که
با قصه ها به اتمام نمی رس
در پستوی نهانخانه دلم
باغم هجرت
عزلت گزیده ام
آغوش غم
درانکارلحظه های شاد
زیباست
نهایت حضور
بگو اروند
بگو كارون
بگو از رزمنده هايت
كه تو را جاودان ساختند
بگو ازغم نخلهایت
که سر بریده جان باختند
بگو اروند
بگو كارون
تا بازگشتم بمان
جا مانده ام
در گذشته
در تقویم من
پنجمین فصل
فصل حسرت است بی تو
فصلی که دل های عاشق مان
تنها میشوند
میوه کال احساسمان
نا پخته بر زمین نقش میشود
آری......
من پنجمین
خدایا!
به نام تو شروع می کنم
و می خوانم تو را در هر یاد
دم به دم میشنوم نام تو را
از ژرفای وجودم
..
از تهی بودن سرشارم
و دامانم از گناه پر
غزلی برای امام هادی علیه السلام
از شاعر اهل بیت علیهم السلام
استاد مسعود نوروزی راهی :
______
هرگز نبوده ایم بجز خاک پای تو
دل مبتلا نبوده مگر مب
گُل سُرخ باورمن
همه جائی ياورمن
اين توئی عزيز جونم
ای تو تنها همزبونم
توئی ،تو، اُميد خونه
اين خونه ، بی تو نَمون
میان عقل و دلم چه کوره راه بدیست
میان این همه حرف چه اشک و آه بدیست
بگو خدای دلم سکوت حنجره چیست
میان بودن ما شب سیاه بدیست
یگانه پرتویِ آسمان
می تازد به ژرفایِ تاریکی
در شبِ غلیظِ خلا
گام می نهم به سکون
توان ناگریزم
غرق در طوفانِ آرامش
می رانم
واپس می نشینم
در ژر
عشق های پاک
یاس های سپید
دست های شسته شده
وشیرینی شهد گل برای زنبور عسل
چه زیباست نگاه دو عاشق به هم
با چشم های بسته
یه بهونه واسه زنده بودنم
با یه حسی که تو رو نشون می ده
می دونم یه روز همین یه آرزو
همه دنیامونو تکون می ده
با یه حسی می خوام عاشقت بشم
که کسی ن
من شرجي و شالوهارا
وقتي به صليب شب جاودان مي نمايند
خوب مي شناسم
و نرمه موجهايي را
كه ناباورانه لب بر جدايي سرخ مي سايند
من نفس كشي
ماه تابان نگاه کن
نگاه کن.....
به من
به حقیر بودنم
به دل سوخته ام
به دل پاره پاره ام
به دل عاشقم
عشق را در قلب من من
ریشه دار کردی
سر به زیر و پر از مهربان،
روزی تو را از دست خواهم داد
این را...
هماره می پرورم بر صحیفه ی جان
روزی تو را از دست خواهم داد
چند شبی ست...
نا
دل گواهی می دهد ، هر آن ، یارم می رسد
دلهره افزون شده ، حتماً نگارم می رسد
عمر هجران طی شده ، رخساره ام گلگون شده
روز خوش ، بر ناله های اشکبار
در راه عشق گلخـن و بسـتـان برابر است
لطـف گــل و جـفــاي مغيـلان برابر است
در اين چـمـن گلي به گلي عشـوه گر نشد
خطمي و نسترن رز و ريـحـان
صورتم را به شیشه می چسبانم
تا نگویند بی چشم و روست این پنجره
تا بی "گونه" نماند این قطره باران بی پناه
صورتم را به شیشه می چسانم تا
لحظه ی رفتن
خش خش دل
بار سنگینی زغم بر شانه دارم سالهاست
در میان آب وآتش خانه دارم سالهاست
بنگر احوال مرا آنکس که سنگم میزند
بر سر دیوار
می گردانیم چرخ زندگی را
همچنان که سرگیجه هایش
می کوباند غرورمان را بر زمین
تا تاوان زندگی کردن
...بر دوش زندگی
کمکان خرد کند استواری آرزوهایم
بوي بارون بوي برگ
بوي نمناك تو شب
قطره بارون رو زمين
تو صداش نواي درد
بوي بارون بوي خاك
لمس نمناك لبات
پنجه تو پنچه يار
بعدش هم بوسه باد
ن
خسته شدم از بس نامه هاي دروغين نوشتم
خسته شدم بس كه گفتم ملالي نيست جز دوري شما
راستي باورت ميشود زندگي بدون ملال؟
نه تو هم خوب ميداني دروغگوي خوبي
سیاهی چشمانش چقد تر شده بود دستانش زیر چانه
چمباتمه زده به دور دست خیره
اما در فکر نزدیک ،
به یاد می آورد دیشب ، فریاد های بی رحمانه پدر
می دانی ؟...
گاهی
آنقدر آهسته رخ می دهی
که فراموشت می کنم ...
گاهی
آنقدر معمولی تکرار می شوی
که شک می کنم
نکند یکی از همین عقربه ها باشی ..
سلام
باور کن
بعد از این همه سال
چهاوچندی
طول ودراز
درعاقبتی پیر وفرسوده
توانستم برای پاهایم
شلوار lee
دمپای lee
وخود لو لو لی را بخرم
با
خداونددردراآفریدوبه کوه بخشید
کوه تاب نیاورد و با زمین گشت یکسان
به سنگ بخشید
سنگ ذوب گشت وشدگدازه های اتشفشان
ماه در آب فرو رفت و هوا در باران
عطر خاكستر ققنوس رها در باران
ابر از زاويه اي سرخ ترك مي گيرد
با شكافي به بلنداي
روزگار چون یک خیال دیگر است
مردمانش مردمان دیگر است
ما همه خوابیم و در وهم عظیم
چون که مردیم بیدار می شویم
چرخ گرون تا ابدچرخش کند
گه به با
عاشق میشوی ودگر بار قطره چکان هاییت پر کار تر از همیشه خواهد شد
عاشق میشوی ودگر بار حرف مالکان عشق درگوشت زمزمه خواهد شد
عاشق میشوی ودگر بار حرفهای
به چشمت ميکني جادو دل سرگشته ي مارا
به مژگان ميکني جارو تو اين دل را ز چشمانت
زدست چشم و مژگانت کجا داد از تو بستانم
فقان از چشم شهلائي و داد از ج
به خیالت نکند فکر کنی مینالم
که من این لحظه پر از شورم و خوش احوالم
نکند فکر کنی عشق تو پیرم کرده
نه چنین نیست که من تازه تر از اطفالم
غم عشقت ا
چرخش عقربه ها
گذر از ثانیه بر ثانیه ها
نقطه ی ساکن آغاز ،
کجاست
اولین بود ،
کجا حادث شد
از تخیل خالی ست
صحبت از آن ،
شدن
یک
سلام به تو ستاره
سلام به عشق پاکت
سلام به خوبیاتو
تمومه اشتیاقت
سلام به انتظارو
سلام به آشناییت
سلام به اون نگاهت
به قلب آسمانیت
چه توان گفت در این موسم تنهایی سرد؟
یا از آن عهد قدیم
چه توان گفت که دل تنگ شده؟
یاد ایام به خیر
چه توان گفت که رفتند همه
روزگاران ِ
از همه ي دوستان خداحافظي مي كنم و اين شعرو به شما تقديم مي كنم
و افتخار مي كنم از اينكه مدتي در ميون شما بودم
درياي ابر وقتي مياد بر صدف نگاهش
زغبارغمت امشب درِ میخانه شدم
زدم این فال ونگون بخت شدم
عاقبت از غم دوری چه شد؟
ساقیا! سروِ سرِ یار شد
درد تو ز تنهایی ماه آسمان نیست
نمک بر زخم زدن..
..کار من وتو نیست
ابری که رخ به آفتاب کشید
دل به جانان سپرد..
..ناگاه گریست
اشک فلک به دامان فر
اشعار دلم دو مصرع صاف نداشت
گلبرگ گل نگاه من گاف نداشت
ما را چه به شعر و شاعری میدانم
اصلا خر ما ز کره گی "ناف" نداشت
شمع محفل هاي شعرو مهر او روح حيات است
بهر دلهاي شکسته روح محيا بر ممات است
ناجي آشفته حالي،ياور گم کرده راهان
بر همه دل هاي عاشق مکتبش فُلک ن
دل من تنگ است ...
دل من بی رنگ است...
دل من بسته به آواز شباهنگ است.
دل من در چه درنگ است؟
دل من در کمند چشمان سیه رنگ است
دل من برکن از این تن
سیاه می شود هوا! هوا! هوا! هوا!
آخر ای عزیز من کجا کجا کجا؟
می روی بدون من چرا چرا چرا؟
بدون من؛ بدون این طفل بینوا...
نرو بیا نرو بیا نرو بیا.
آری این منم
شهرزادی دگر که در پس سالیان دراز
از میان هزاران شب نیامده
آرام و نجوا کنان
در گگوش یخ زده تنهایی
قصه های غصه دلم را می گویم
تا
تو رفتی چون رسل تا عشق را باشی دگر خاتم!
که اندوه دلم را باز هم افزون کنی هر دم
تو رفتی تا که چشم غصه ام تا حشر تر باشد
تو رفتی تا عروس حجله ی
با ادب واحترام وتعظیم دربرابرحضرت حافظ
هرکه شد اهل وفا با دل غم دار بماند
سرخوش وشاد شد آن کس که ریا کار بماند
چون که هستند خریدار ریا خلق زمان
... ... .. .. .....
بو میکشم
بوی تب
بوی عفونت...
پشت سرم
دقیقا در نقطه تلاقی چشم و شیار های مغزم
ایستادی
نزدیک و نزدیک تر میشود
تا ز
-گفتم که فرار از غم هجران نتوان کرد،
گفتی که زمان بر دل من زجر به پا کرد!!!
-گفتم که سفر از در میخانه حرام است،
گفتی که تا وقت سحر بی تو چه سان ا
این منم دانشجوی قضاوتهای دروغین
از واژه ها مامنی برای رفع خستگی هایم ساخته ام
ازتکرار حروف زنجیره ای برای رسیدن به مقصدساخته ام
دم زدن در هوای خشک
شب ها روشن تر
روزها را بردند
مثل این دل تاریک
وقت خواب آزردند
صبح می آید باز
مثل شب بی خوابم
مثل شب بیدارم
مثل شب می خوابم !
صبح می آید باز
ف
گر نوبت من شد که بگویم گویم به هزار بار
از جور زمانه گویم و خنجر دوستان صد هزار بار
رسمی است که افتاده در این عالم و اتش زده بر جان
از درد بنالم به
هوا بسی گرمُ بسی سردُ بسی خاموش است
دل ما گهگداری این جاست و دگر این جا نیست
سر کوی دگریست
تن ما گهگداری بیدار گهگداری خوابُ گهگداری اگاه
و دگر ه
لبخندرادرشیارلبهایت به وضوح دیدم
جایی که قلبم رابه دار می کشی تا
خون به حق ریخته ای
سرخی گونه هایت را دو چندان کند
كنار بنجره روزي خراني
به بركي خورد ديدش ناكهاني
كه ميرقصيد ومي افتادبر خاك
وميناليد ازدست خزاني
خزان كفتش ننال اي نازنينم
كه من هستم بلايي اسم
من مرغکی اسیرم در لاله زار عشقت
من کودکی نهیبم در سایه سار چشمت
از پا فتاده ام من در حین بی نصیبی
از جان نهاده ام من شوری با غریبی
من طفلی
در دار پشیمانی هم ریشه ی جانم باش
گاه معجزه ای بنما گاه ورد زبانم باش
وقتی که تورا بینم آشفته تر از موجم
شعری تو بخوان برمن آواز جهانم باش
گاه گش
به فکریک آسمان جدیدمکه اندازه ی بوسه های توعاشقم کندومثل اسبهای خیالی اتازرودخانه های سیاه بپرداگرکمک کنی تازمیناززیرپایم سرنخوردامشب صدایت راروی شیشه
سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
در زیر ساتور جا مانده است
یک تکه کاغذ از شعرـهای من
بهتر سر از گردنش جدا شود
پر بود کاغذ از درد ـهای من
در پشت پنجرهای که آسمان آن
در بندش کوه
چه کنار پنجره بنشینم یا نه
فرقی به حال بوسه های متولد نشده ی
پشت درخت ندارد
قرنیز دور اتاق می چرخد
شاید در دور بعدی به پله برس
تقدیم به شیعیان جهان:
تاریخ شیعه دفتر شعر است
پر از مثنوی های مظلومیت
پر از قصیده های انتظار
پر از غزل های خون
پر از قطعه های درد
چه شب دراز و جانم، پی رازِبی نیازیست.
چه نوای بی ریایی،ز زبان وناز سازیست.
همه شب گریه کنم من،که زروی زلفِ مشکین
خجل از سیرتِ ماهی،که به نورِ پاک
شرع بيماري من از طبيبم پرسيد
درد پنهان مرا از طبيبم پرسيد
شرح حال زار من مكتوب كنيد
مع بيماري من به در دوست كنيد
بازخواب میبینم
حرارت دستان تورا
باطلوع دستانت
نفس هایم
بودن هایت راشیرین میکشد
باززمان
قدمیکشد
وتمام پنجره های دنیا
روبه چشمان توبازمیشوند
می