بيدار شو شاعر!
شاعر افلاطون پاشائی پوربيدار شو شاعر!
اين كودك آواره را در حين جان دادن
با اين تن زخمي
با اين تن عريان
در خواب مي بيني!
اين
1
از بس که
فرو رفتم ، در لاک خودم
نا خواسته
در چاه تنهایی افتادم
2
موقع تقسیم قناعم
دیر رسیدی
دلم را
کس دیگری برد
3
معمار خوبی نبود
وقتی دزد مزرعه از زمین بود
شنیدم کلاغ ها سنگ روسیاهی شان را می خورند
و گرگ ها چوب بد نامی شان را
تنها شد ، یک مرد
بود ، نبود
یک زن ...
افسوس که این خبر یک درد بود ، درد
اغوش باز کن زمین
که در این منجلاب عشق ...
سانی نمانده است
که -
دوستت د
حاشیه های خاک گرفته ی یک زندگی دور،
آنقدر به دل می نشیند،
که از نزدیکترین لذت های گنگ امروزم،
گویاتر است......!
طبیعی است،
که هرچقدر هم صورت،
حال من بهتر از آن است که توصیف شود
نغمه ام خوش تر از ان است که تصنیف شود
چند روزی است که مهمان شده ام، سرخوش و مست
ترسم از
یک نخ سیگار بدهید
تمام خودم را
می خواهم دود کنم
می خواهم
...
او را
در آتش
بسوزانم
و خاکه اش
به نام او که می ماند که می داند
تو ای باران
بیا یک دم که شاید تو توانی شست اشک چشم بیمارم
که شاید تو توانی برد صبر از قلب نالانم
که شاید تو تو
۱-
خاک می خورم
بی تو
مثل تمام عروسکهای کودکی ام
۲-
گوشی را بردار
تا این صدای دلتنگی ها قطع شود
خسته ام ازاین صدای بوق و سکوت
انسان ها گاو می پرستیدند
گاوها خدارا می دانستند
ابلیس عاشقِ خدا بود!
گاو ِخدا شناس کشته شد
عاشق خدا رانده شد
ومش حسنِ بی چاره هرچه فریاد زد من
))
در حال فرار از ياد تو
خاطرات دندان تيز كردند
و حمله كنان به ذهن و قلبم
روزها را شكافتند
و عشق به تو بود
كه جاري شد به جاي خون
تولد ما دستاویزی است
برای آسمان
مرگ ما بهانه ای است
برای شستشوی دست ها در تشت
برای بی کناهان همیشه تاریخ
بر زخم های ماه مرهم می گذ
شهر موذی
با پنجره های حصاردارش مرده است
در حالتی مسخ تر از دیشب
در پشت این شهر بی روح تر از خودم
به تردید رسیده ام
زمین سرد است و بی شکل
نبض زند
زداغِ فراق ِنگار
شب بی رنگ
شمع درعطش موج عشق اندرجنگ
زسوزناله شب بوپرنده درخواب است
زدست زوزه ی گرگان مرغکان بی تاب
قرارِعالَمِ هستی
به بی قرار
فوران می کند
گاهی
در کوه احساسم
آتشفشان کهنه ی اندوه
و من
خاکستر تنم را
به بادهای هرزه می دهم
چه بخشنده می شوم
هنگامه ی هجوم
غمهای سرد
نکن تبعید
مرا از خویش
که محتاجم به زندانت!
نکن زنـجـیر در پایم
که همپایت شتابانم
نه آزادم...! نه در زندان... !
به هردو اشـتیاقم هست
و می دان
مرگ روی صخره ای تنهانشسته وبی صدا
نغمه های سوگوارمی سراید
سکوتش درشعرهای من جاری است
من ومرگ ازیک درد رنج می بریم
ه
خزانیم ولی خزانت نمیکنم
با غصه آشنا با غصه آشنایت نمیکنم
بدتر ز کرم های باغچه ی سیبم
مردانه قول میدهم خرابت نمیکنم
دیگه از قافیه خستم
تو ردیفی توی شعرام
تو همون حس لطیفی
که واسه ترانه میخوام
بری میشکنه منو بغض
تو سکوت شبِ بی تو
شبیه شاعری میش
من همان شاخه ی گیلاس محبت هستم
میوه ام گندیده!
و
نمیدانم من که چرا لحظه ی آن نوبر دل هیچکس میوه ی احساس نچید؟!
آرام به نفس نفس نفس افتاده ست
آزاد و رها کنج قفس افتاده ست
اینبار امانش ندهم یک لحظه
قلبی که دوباره به هوس افتاده ست
تو آسون رد میشی از من نگاهت آخرین عکس
دلم آشوب آشوب کلامم اولین مکث
تو آسون رد میشی از من نمیگی بی تو میمیرم
نمیگی روز و شب اینجا بدون تو چه درگ
کاش می شد غربتم را با تو تقسیمش کنم
ماجرای بودنت را جعل در ایام تقویمش کنم
در ازای مهربانی هایت ای فرزند مهر
آنچه تاوان خواست دنیا نیک تسلیمش کنم
باز بر شهر چه رفت صوت شب اش سنگین است؟
و سرود لب هر طفل چرا نفرین است؟
مرغ عشقی که به بستان دل ما آتش زد
پس چگونه ست که در چنگ دو صد شاهین است؟
پس
خدایا...!
میدانم که آرزو هایم برای تو کوچک است٬
اما تمام هستیم را مملؤ از رویا هایم ساخته ام...
رویا هایی بسته به نفس کشیدنم.
رویا هایی که پر است
میروی؟
میمانی؟
به کدامین شن زار ، میکنی پنهان...
ردّ پاهای دلِ تنگت را ،
روی خاک دل من...
دلِ من ، ... سبز چون جنگل نیست!
...آبیِ دریا نیس
هميشه چشم در راهم
دستاي تو سرده ولي
كلام مهر ميخواهم
كلام تو پر از درده
لبم بي بوسه مي سوزه
به چشمم اشك خشكيده
تو رو از هر كه مي پرسم
نميد
به ماهی تنگ بلور
چه کسی
شنا در خاک باغچه را خواهد آموخت؟
باغچه از سرخی ماهی عید،
گلگون است.
قایقم غرق تماشای تو شد
ای زیبا
مظهر خوبی ها
مشک ناب و عنبرم
مرگ نومیدی ها
من به دریای تو غرقم,به تماشای طلوع
و هوا,قاصدک صبح...
در هنگامه ی
دوباره رفته به باران و گیس تر کرده
دوباره قالی مو را نفیس تر کرده
میان اینهمه مرد این فرشته ی خاکی
دوباره صورت ما را به (کیس) تر کرده
در این بن بست کوچه سار شب؛
سایه ات را بگذارو برو...
من به همین قامت سایه ی نگاهت قانعم
خورشید خوب میداند که این روزها
میدانم این ضعف است
ضعف خواستن تو
تویی که اسیر یک رویای دیگری
امان از ماه چشمانت
که با خورشید نگاه دیگری
کسوفی کرد بی انتها
کسوفی که قلبم را در
این دل که شکستی ، بردار ، برو
سربازِ تو بودم ، سردار ، برو
یک عمر دویدم گِرد ِ دل سنگت
این نقش تمام شد ، پرگار، برو
آسوده و راحت بی من س
من سزای عمل خویش ندانم جانا
ره تاریخ درازست نخوانم جانا
سوتی سوته دلان معرکه ماشده است
هم مسیر ره آنان نتوانم جانا
آدمی خلقت عمرش به پشیزی باش
در این دنیا کسی دردم نمی داند
در این دنیا کسی حرفم نمی داند
در این دنیا همه اشفته خویشند
همه گرد وجود هیچ در هیچ اند
در این دنیا که ان
به اندیشه ها ی قلم
که بی جوهر
نششته اند در سکوت برگه ها
می خندم
به کلمه ها که میان کاغذها ی مچاله
و خطکشهای خاکستری
گم شده اند.
خنده ام م
چگونه سیب را از شاخه چیدی؟
مگر در تو شوق زیستن نبود
که چنین هبوط تلخی را پیشکش نمودی
من از درون آینه باز میگردم
و خوابهای آشفته ام را مرور می کنم
با تو یعنی تکرار بر دوش کشیدنِ
این بارهای خسته
با تو یعنی تندیــس درد کشیدنِ
این بخت های بسته
با تو یعنی مصلوب عشق شدنِ
این صلیب بر سینه نشسته
تومرامیخوانی!
ومرامی بینی!!
«تومرا شِکوه سرمیدهی»- می دانم!؛
و«من : تورا...؛عاشقانه می گریَم»؛ونمی دانی!...
چه زودغروب کرد نگاهت....!
نگاهی که هم
صدای بسته شدن در
مرد جوان
با موهای سیاه و پر پشت
با هزار ردیف کودک
و دو هزار چشم براق
رو در رو
دو قطعه گچ
یکی سفید و یکی رنگی
پای تخته
هی با توام
با تو
ای شیزار چشم
نه
ای شیراز
بوی خوش بهار
نارنج تن
دلگشایی بلوری پاهایت
نمناکی حضورت از شبنم باغهای افسانهای
امتزاج جاری آب
با همه خستگی ها
دم فرو بستنها
وقتی از دوست رسدمکتوبی
دلشادم من
کاش بدانیم همه کاش بخوانیم همه
که اگر دوست نباشد دل نیست
زندگی بی رنگی است
دوستان رنک
بوی پونه می آید
میلیونها سال گذشته است
انسان می اندیشد مرکز جهان است
و فیلسوفانه به میمونها خیره می شود
میمونها می اندیشند که مرکز جهانند
و
آنچنان روح_کافری هستم
گوش
تیز کرده در قبرم
در پوست خود
نمی گنجم
وقتی
که می فهمم
هنوز
فاتحه ام را
نخوانده ای !!!
لحظه های گم شدن...به سر رسیدن چراهای مبهم..
تپشها ودلواپسی ها...غزلهای سوخته...
ذره ذره محو شدن..آفتاب وصدای حسرت خاطرات...گم شدن در شعری آفت زده...
فاتح دشت شقایق همه مجنون بودند
منتظر در صف غلتیدن در خون بودند
تا که این قرعه به نام که رقم خواهد خورد
عاشق دیدار لیلای پری گون بودند
*سپاس از
سخت است در شلوغی پیاده رو
دستی نباشد
هم قد تنهایی تو !...
.
.
پرنمی شود
جای خالیت دیگر
حتی
با خودت !...
سیب سرخ میوه ی جادو نیست
بدان عشق را ناله ی شکم سیری نیست
عشق خود داند که کی آید
ز درکش هیچ عاقل و بالغی بر نیایند
او می آید دگرگون می کند احوال
ازخرمشهر
تاخونین شهر
از خونین شهر
تا خرمشهر
هزاران شهید
هزاران مرد جنگی
هزاران زاهد شب
هزاران شیر جنگی
هزاران ماه واختر
خفته برخاک
تو نگاه یك قطره آبی
پشت بركه ی تنهایی
در انتظار ساحل
همیشه دریایی
از جنس مردابی
همیشه پیدایی
من باران میشوم در نگاهت
تا معنای بغض تو را درك كنم
عشق مثل صدایی سیال
و یک رود پر از موج و پریشانیست
حضور ملکوت در نهانگاه درون
عذر پریشانیها
و بی اعتباری شبهای جوانیست
دست هایت؛ پر از نفقه های نداده
مهرت باد
و دامنت ؛ آبستنِ حوّای دیگری.
کبود می شوم
مثلِ بنفشه های چال شده در گونه ات.
کاسه ی صبرت را
نگاهش را ببین پر گشته از ناز
چو می داند دلم را می برد باز
خداوندا چرا گشتم اسیرش؟
چرا رفتم دوباره بر مسیرش؟
چرا دیدم دوباره آن دو چشمش
پناهم
و خدايم پسري زيبا
شانه مي زنم بر مويش
لباسش آسمان
و من دورتر از زمان
به دو مسافر عقربه ها مي نگرم
كه ميهمان كدام ساعت و دقيقه اند
تكيه بر درخت
من كيستم؟
من بنده ام،
بنده ىِ، سياه رنگ چشمانِ دل فريب
ناخواسته، داده به ساده چشم دلم،
چشمان فريبايت اى حور فريب
من ماهييم،
ماهىِ دريا دلِ روش
"چشمها را باید شست "
گوش کردم سهراب
چشمها را شستم
زیر باران رفتم
جور دیگر دیدم ........
در هوایی مطبوع
در شبی پاییزی
زیر باران رفت
گم كرده... ( قصيده )
دلـي گم كردم و در جستجويم
نميدانـم كجـا آن را بجويـم
غمــي بر سينـة بي دل نشسته
نميخواهـم بـه تــو آنرا بگويم
نه مانده
چه گستاخانه,
از صداقت به سادگی سواستفاده می کنند!
در نهایت لبخندی کثیف!
برای جیبهای گشادشان
در هفت گناه خود را غرق کرده اند!!
افسوس!
سرها را چنا
هوا را درد مي كشم
و بغض را مي نالم
اشك را مزه
دريا را به آفتاب مي بخشم
تا در حسرت نورم تبخير شود
به باد مي سپارم
زمزمه كند دلتنگي ام را
در آغوش می گیرم خودم را
سخت فشار می دهم
آن قدر که بین بازوهایم
باریک می شوم
یاد تو می افتم
زمانی که بین بازوهایم باریک می شوی
هنوز خودم را ب
نگو که دلشوره نداشته باشم. غمی از جدایی ات نداشته باشم.
همین که لحظه ای در کنارم نیستی.
گویا جانی در بدن نداشته باشم.
تمام فصل
چون ساعت دیوار به دیوار شدیم
در چرخش ساعات،چه تکرار شدیم
هی خواب شدیم و هی بیدار شدیم
در زمره ی رندان ِ دغل کار شدیم.
مهیب شبی است.!!
دلالان رویاهای
بی فرجام
خواهند خفت.
دریغا!
روی برگردان
بشارت ده
سیه ابران
رعد اندود
را.
باران.!
بگو
راهی
بسوی
آه
بر در میخانه زدم سنگ ، دوش*
ساقی از آن پشت بگفتا : خموش
گفتمش « ای دوست به دادم برس
دست افتاده مرا عقل و هوش
هیچ ندارم ز خودم اختیار
قطره ای از ج
کـــاش نـــاز امـــ را،
قـــواره ی پرهیـــزهایتـــ می بریدمـــ! ،
نـــه نیـــازهایتـــ!
...
کـــه اگـــر بریـــده بودمـــ،
نـــاز امـــ،
سلام دوستان عریز
سال ها پیش
به یاد دارم
که از قطب جنوب
نگاهت
تا
پیچ و خم اندام
غزل ها ى ناگفته
به آغوشم پناه ...
ولی
احساس پيري ميكنم بااينكه درآغازراه زندگي استاده ام
مويم پريشان وسپيد
رويم خزان ديده وزرد
حسم زمستاني وسرد
دل خسته ولبريزدرد
گوئيكه من درغربتم!
حس ميكن
پیشتر ها فکر می کردم خدا ، خانه ای دارد میان ابر ها
خانه اش ، قصر بلورینی ز نور ، سالها فرسنگ زین دلتنگ دور
وقت دلتنگی ،به صد افسوس و آه ، جستجو می
ای گلِ اهوازی ، رعنا و طنازی
در ساحلِ کارون ، کردی دلم مجنون
شدم اسیر تو ، در ریزش بارون
آوای هر سازی ، ای گلِ اهوازی
***
قابِ چشت پیداست ،
در دوردست
دخترکی
با لپهای قرمز خوش رنگ .
اینجا
قلب منجمد خاک
ذره ذره
آب می شد.
باز نهان شد;
قاصدک ها از شرق و غرب می آیند
و من به آن ها نگاه می کنم
همه مژده آورده اند;
که تنها نیستیم
در این عالم
و باز نهان شد
غبار بروبید
برایم بگو
بگو از فریاد های شکسته
نفسهای بی تاب
بگو از آغاز پژمردگی یک شعر
از صبر شبهای بی مهتاب
از بی حوصلگی های بی معنی
زندگي ام مثال انسان درحال سقوط از دره ايست
که تمام تلاشش سقوط نکردن است نه صعود کردن
تو مرا ميديدي
پشت آن پنجره اي که به غروب مينگرد
سالهاست ا
هر دم ازقبلهُ عشق،سخن می آید
آه دل واشک ِ، چشم من می آید
بیچاره دلم ،چه دردهایی که کشید
به امید که ، نازنین من می آید
هر شب
بنشین بر دستم ای پرنده کوچک
در خیال من نیست جست و خیز زندانی
گرچه زندانم و پای رفتنم بسته است
ذهن من می پرد لابه لای خاطره ها
قلب من تپش اضطراب می
باران که می بارد دلم درگیر دنیای تو نیست
باران که باشد نازنین اینجا دگر جای تو نیست
هرلحظه یادت می کنند دیواره های قلب من
باران زند شسته شوی از خاط
دم رفتنت که در من تنفس شد
بازدم رفتنم بوی شهادتین گرفت
رو به قبله ام کن؛
اشهد ان لا اله الا الله
اشهد ان محمدا رسول الله
اشهد ان علیا ولی الله.
شعر هايت را پرواز بده
من
دخترك بادبادك فروشي هستم
كه همه شعر هايم را هر روز
مي نويسم بر باد
عشق هايم را
به دمش مي بندم
با همه تنهايي
مي
بوی مُشک می آید
پوران سر سِن
دعوایی دیگر سر یک ...!
از نوع کاباره ای
چرخش ِدستمال یزدی
همه بطری به دست ...
سر بالا مست میشوند ...
.
.
.
د
سهراب گفت : " تا شقایق هست زندگی باید کرد "
اما ...
تو برایم آنقدر عزیزی و جانی
که می گویم ...
تا تو هستی زندگی باید کرد ...
زندگی نازم ...
زندگ
سرزمین هنروشعروادب
سرزمین عشق واحساس وطَرَب
سرزمین پاکی ودلداده گی
سرزمین مردی وافتاده گی
سرزمین غیرت واحساس وشور
سرزمین روشنی ،آفتاب ونور
سرزمی
شب بود
شب دروغ
شب نجاست و باد
شب دیگرکشی و مخالفت و بیداد
زمین
که مدام خیزش خود را
در ابتدای بوسه گاه لب خورشید
می شمرد این بار
گدازه های ق
از در دروازه شهر بوي توست
كوي به كوي ملك توست
يك نفر از اهل تو
همدم و همزاد تو
بر سر راهم رسيد!!!
واي چقدر شكوه داشت
از سر روي زمان
اشگ به چشمش
نداند اگر كافر اما بدانم
كه تاثير ندارد بلاهاي جان سوز
بر اين ملت و بر عموم مسلمان
بكن مكر و حيله بكن حيله مرموز
بخوانم هميشه سرودي ز قرآن
كه
داگ ویل «DOG WILLE»
...«اینجازمین نیست،محضرکِذب است؛آخ ازاین کِذب سپید!»
« آی...آدمها!
آدمها!!
آدمـــها...!!!:
لبانم سیلی زدید،افکارم راتازی
خدایا ای که
تویی رحمان و رحیم
خدایا ای که
تویی پاک و کریم
ای که خوبی و بزرگی و عظیم
ای که می پوشانی عیب و بدی
دوستت دارم و تو هستی یارم
بنده ا
کسی نیامد ومن را به سوی تو نکشید
کلاغ قصه ی منـما ـ به خانه ات نرسید
کسی نیامدو از شهر تو غزل نسرود
ویا سرود ونگهبان شهر ما نشنید
دوباره مست
با تو شرطی بستم .
گر ببازم ، تو مرا می بوسی !
ور ببازی ،
من چو یک تشنه ی بی سایه ...
که پژمرده به آفتابِ کویرِ چشمت ،
بر الوُهیت آن چشمه ی جو
اي عاشقان اي عاشقان مست و شرر بار آمدم
در هم زنيد اين جام را کاينجا سبکسار آمدم
ضرب وني و چنگ و صدا هوهو کنان از هر طرف
در ضرب رقص اين سما چرخان و
چقدگفتم نروساده
پشيمون ميشي يك روزي
مياي ميبيني جات خالي نمونده وتوميسوزي
چقدچشماي خيسم روگذاشتم جلوي پاهات
كه ردنشي ازاحساسم،تاكه گم نشه روياهات
چه ش
توخیلی بد شدی بامن
نمی تونم باهات بدشَم
چه ساده رد شدی ازمن
نمی تونم ازت ردشَم
دلم از دست تو خونه
چراغم بی توخاموشه
همین احساس
برو دیگه برو دیگه !
از این کوچه ی دلتنگی
نمون جایی که هر لحظه
همش با غصه می جنگی
برو دیگه برو دیگه !
دیگه هیچکه نمی مونه
برای خاطر ِ عا
در سكوت مطلق دنياي دل
در گلويم مي شكست آواي دل
دل به پاي همدلي پيمان چو بست
طاقت من طاق شد در پاي دل
ناله ام ديگر مرا همراه نيست
چاره سازم ن
هر چند نگاه تو و من زاویه دارد
بیت دل ما با دل هم قافیه دارد
چشمم به گریز است ز چشم تو به مویت
بنگر که فرار از که بر این غاشیه دارد!
رفيق ِ تنهايي:
اي رفيق ِ عالم ِ تنهاييام !
اي هميشه همدم ِ تنهاييام !
با غمت ديگر غريبه نيستم
تا دلت شد محرم تنهاييام
ساز ِ دل تا
همچنانکه برگهای
مرده در خاک ،
همچنانکه برگهای
مانده بر شاخ،
عشقی غریب را
دوره می کنند.
همچنانکه دود
بیهوده،
حلقه می بندد
به پای باد!
من خا
امروز با صدای تو بیدار می شوم
دست می گیرم
ثبت می کنم آباد گری های خاکم را
نشانه خواهم گرفت فرق غربتم را
و باز دست می گیرم
و از به,زیست
زندگی شاید
انعکاس سکوت نگاهی ست خیره
در آیینه عشق
شاید،
صدای حرف های ناگفته
پژواک قلب های ناآرام
تا امتداد افق های دور
تا کرانه های بی کران آ
تنها بودم که آمدی...
آمدی و نوید روزهای بهاری را به قلبم دادی.
آمدی و باران را هدیه آوردی.
آمدی و اشک هایم فراموش کردندرنگ گونه ام را.
آمدی...
ام
آنقدر بدنبال عشق گشتم
تمام دلها یک طرفه شد
بدنبال روشنایی گشتم
تمام روزها شب شد
بدنبال رهایی گشتم
تمام دنیا زندان شد
آری
ا
آبرو ترسی شدو بر لب نشست
کاش میشد دل سکوتش میشکست
کاش میشد جای چشمان ترم
بغض من در جای دیگر مینشست ومیشکست....
صبح،
نوش جان می شود در فنجان اتفاق!
تا ظهر ظهور کند
خورشید لمیده بر دامن شب
می خواهد تکرار یک حادثه باشد
بی تاب و ملال انگیز
می تکاند تمام وجودش
چرا رفتی بگو یارا؟
مگرشادی نبود اینجا؟
مرا گریان چرا کردی؟
نکردی فکر فردا را؟
دلم بشکست،ازین ظلمت
ندیدی ناله ی شیدا؟
زدی زخمی بر
پیش چشمت خواب من تعبیر شد
قلب من با یک نگاه تسخیر شد
عقل هم با دیدنت هوشش پرید
راز چشمان تو بی تفسیر شد
رفت از یادم به جز تو عالمی
ای دریغ از تو
سلام باغ گیلاس؛میزبان عزیز
سلام بر تو که بسیار دوستت دارم
سلام بر تو و گوشواره های سرخ تو
و عطر زندگی بخش تو و هوای مطبوعت
و میهمانانت
که برتر از
شبی دراوج تنهایی که فریادم سمایی شد
درآن پایان نافرجام دلم وصل دعایی شد
بگفتم یاربی امشب تو برکارم گواهی دهِ
چنین وامانده درخویشم مراتوسرپناهی ده
از تدبیر باران نگرانم
می دانم
سراب آسمان
سهم سادگیست
اما من
سخت ترانه ها را می بازم
و خارکن ها را
به در یا می سپارم
باز آمدم تا باز گویم راز بودن
از چرخ سخت آسیا یا راز سودن
وقتی فقیری نان بر دندان ندارد
یا اینکه نان دارد ولی دندان ندارد
وقتی که رخشی ماند
تو باران بودی
که بی مهابا باریدی
بر اردیبهشت لبانم
و لبخندی که هیچ آینه ای
در من ندیده بود
تا آن روز
با آوازهای دریده در گلو چکنم؟
که دشمن پش
دل بیقرار عشقم،ای کاش غم سر آید
با فال حافظ امشب ،هم اوت رهبر آید
من همچو خواجه حافظ وقت نیاز گفتم
دست از طلب ندارم تا کام من بر آید
بر خون نش
تو این ذهنِ پُر از کابوس،تویی روشن ترین رویا
تو دنیایِ پُر از کینه ، منم تنهاترین تنها
بیا و رازِ چشماتو،برام فاشِش کن ای جونم
میدونی بی تو من تن
بلوطانند بلنداي دنا و آسماري
كشيده آسمان آغوش
وبا دستان سبز شاخ
كف آبی نگاه نرگسان شاد مي زد
نشسته بوسه خورشيد روی برگان
نوا ونغمه ي نوزاد چشمه
شربت شربت شادی
از لبانِ تو
آنگاه که
میخندی
بر
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
برکه ی
بینمان یک قدم فاصله بود...
بالی نداشتم!
قفس
تنگتر از آن بود
که تصورش کنی.
کبوتری که به هیچ جرمی
شب را در کجه سر کرد.
فردا...
قرار است نقطه شو
نمیدونم چرا امانمیشه ماله هم باشیم
تو این سر درگمیه من تو میری تا معما شی
چرا باید که از دستت فقط دوری بشه سحمم
خودت اومدیو خواستی چرا رفتی نمیفهمم
تو را می خوانم ای همدم
رفیق روز تنهایی!
چرا با من نمی مانی؟
تو که شیرین تر از جانی
همه روزم شده یادت
ديدنت ، كوير سوزان دلم را آّب داد
سبزه اي سر بر آورد به سوي آسمان كبود
پس از مدتها ، حركت به لبانم نشست
گو شه شان بالا رفت...
به دور دست ن
یکشنبه ها خونین بود
دوشنبه ها هم آبی
شنبه ها حرفی نداشت
سه شنبه ها هم فانی
پنجشنبه ها سختی داشت
چهارشنبه ها هم،سوری!!!
جمعه های لعنتی
می آن پش
شور شعر و شاعری دیگر ندارد رنگ عشق
عشق را باید میان دیدگان یار جست
شعر امروزی نمی ارزد به یک لحظه درنگ
شور عشق و عاشقی خواهی، بخوان قرآن نخست!
1-تكليف تو معلوم است
اين دل من است
كه بي تكليف
تو را هر ثانيه
مشق مي كند
-**-
2-داغی بوسه ات
کباب میکند
این دل عاشق را
-*-
3-سینه تب خال
چراگاه
مهاجریم و هنوز قطار به راه میرود
دو چشم داریم و هنوز دو پا به چاه میرود
در انتهای لجاجت غنوده ایم هنوز
صدای اخرین تولد مرگ به آه میرود
تو که بالا بلند و نازنینی
تو که مثل فرشته رو زمینی
تو که مثل یه آهو در در و دشت
منم مثل شکارچی در کمینی
تو اگه مثل خرگوشی تو جنگل
منم هستم
چشمم به ماه خیره
عقل از سرم پریده
تصویری از نگارم
بر روی مه نشسته
زل میزنم چو بر او
دیوانه تر جداتر
گویا فلک برایم
طرحی ز غم کشی
شاخاب پارس (خلیج فارس)
ای سپـهر پارســـی روی زمیــن
مانده شـاخـابی میان مهرو کین
چون سپــهری برزمین گسترده ای
چشــم گیتی رابه خویشت بردهای
آبگـیر
۱)
بیا به اندازه تمام لحظه های
با هم بودنمان سکوت کنیم ...
انگار چشم هایمان
بیشتر زبان هم را می فهمند...
۲)
آب هست ...
من
زیر سنگینی شب تاب ندارم برای چشمانم خواب ندارم
فرا گرفته خوف تمام جانم را شکست بغضم اما چه بی صدا
روزنه...
من طغیان اندیشه ام
و تبعید ، آغاز داستان راستی گفتار من !
خواب هایم را تفسیر نخواهم کرد ،
زنجره ها را بگذار بخوانند و رسوا شوند ...
هر
زمین جیغ کشید
و آسمان لرزید
ستاره ها یکی یکی در آسمان مردند
و از همان نعره
که از گلوی زمین
به آسمان برخاست
قمر به رعشه فتاد
چنانکه رنگ رخش
ب
بهارهای من وتو خوراک دیگ سیاه ناکسان شدند
تا فرزندان رویایمان فصلها را سه فرض کنند
وهیچ گاه ناپدری ذهنمان را به گناه خیانت لعاب ندهند
سالار من نیز
میان واژه ها گرفتار گشته ایم
الفبای عشق گم شده است؛
ما اسیر یار گشته ایم
صدای مبهوت مرگ
به گوش می رسد
یک قدم فاصله بیش نیست
تا حضرت مرگ!
تا
مردم بنوازند همه ساز و نوایی
گاهی ز بر شاهی و گه بهر گدایی
اما من دیوانه زنم ساز غریبی
کی راحت جانان تودراین بین کجایی
گفتم:
بیا شاعرانگیهامان را قسمت کنیم
نصف نصف
بعد قایم باشک بازی کنیم
تو بمیر و مثل همه آدمها
پشت یک عالمه داستان و افسانه
قایم شو
بعد من
دنبا
دوست دارم نفسی تازه کنم
دل به دریا بزنم
محو شوم
محو در رویاها
محو در خوبیها
محو در جلوه انوار خدا.
گل شب بو هستم
روز در عزلت
نیمه ی . . . گمشده ی . . . . بدبختیم
پر اضطراب چشمم . . . . . . برگرده
تا دو روزی ، توی دنیا . . . گم میشم
با چه شوقی . . . . . پی قلبم میگرده
خط خطی می کند کاغذهای مچاله شده ی روبرویم را،
آرامش می کنم...اما...
کاش می فهمید امروز توان نگاشتن ندارم!
قلمم نمی داند چه سخت است برایم نوشتن از ک
من نه هيچم
از توام هر چه سرشتم
هر چه بود با تو اگر بود
هرچه هست با تو اگر هست
من ذليل سرنوشتم
من نخواستم
آنچه را از من اگر بود
فکر توست
صد فاصله بینمان و دیواری هم
حدیست برای مردم آزاری هم
در کنج خیال خود تو را میبینم
هر چند نمانده تاب دیداری هم
مغرورترین ستاره رنجی
مزن بر هم دو چشمانت سر و جان گشت قربانت
بنازم ناز چشمان و بنازم تير مژگانت
پرستويي مهاجر خانه بر دوشي غريبم من
به رمز چشم تو زندانيم بر بام و ايو
شوق دارم ببینمت امشب،تاکه پروازکنم باتو
در هجوم نگاه آدمها ، بوسه آغاز کنم باتو
ذره ذره وجودِمن جاریست،درخلوصِ دوچشم پرشورت
شوق دارم کنار پیچکها
روی اقیانوس شب مهتاب یعنی یاد تو
وقت خوش در طالع مرداب یعنی یاد تو
قصه ی رویای شیرین، بی بهانه، ماندگار
از زبان واژه ی بی تاب یعنی یاد تو
نغمه ی
گر چه عمریست دلم با تو سخن ها دارد
کو قراری که لبم را به سخن وا دارد
آنچنانی که تو رفتی و دلت را کندی
تا ابد گر که بسوزد دل من جا دارد
فصل
دیدی که رفتم ، دیدی که با کوله باری از غم ، با دلی شکسته رفتم…
دیدی که برایم فرقی نداشت ، هر چه بود قلبم بیشتر از تو ارزش داشت
تویی که ارزشت بالاتر
شبی آرام سر به روی شانه ام بگدار
بگذار تمام غمت را بر این امن حضورم
بگذار تمام بیقراریهایت را بر دلم
بگدار که دلم آرام میشود از همه با تو بود
خدایا به منش دار سلام
او که از پشت کوهها نور میتابد از لابلای ابرها
او که تارحریرش ازنور برقصد به طلیعه بهار
او که همرنگ دریاست از بر
(1)
نگاهت را
مردابی می بینم
ای کاش فریب نیلوفرانت نبود
(2)
میان روح وجسم
برزخی است که ما را
به تولد یک شعر می برد
(3)
شعر، تصوير دل خسته ماست
شعر، آهنگ سبك وزني ماست
شعر، روياي حقيقت هايي است
كه نهان در غم تنهايي ماست
شعر را بايد خواند
شعر را بايد ديد
شعر را با
پرهیز شب زمهتاب
پرهیز بلبل از گل
پرهیز ماهی از آب
پرهیز جسم از جان
پرهیز چشم از نور
پرهیز گل ز باران
پرهیز دست از دست
پرهیز لب ز بوسه
پرهی
دیشب خلیل گشتم
و در آتشت افتادم
اما
زهی خیال باطل
تو خدا نبودی
آن هبل بودی که خود ساختم
یک تکه سنگ سرد
که سوختنم را به نظاره نشستی
باز در حسرت تو دست به دیوان بردم
همچو صنعان پي تو دست ز ايمان بردم!
چون كه شعري به هواي رخ تو نوشيدم
رام كوي تو دلم، مست و شتابان بردم
ا
تنها به خوابی میروم
که تنهایی با شوق خاصی انتظارم را میکشد
میبینی تنهایی من درد دارد
باز دردش را من باید بکشم
باز که قلبت درد میکند
میبینی تنهایی
روی دریا می روی امشب
گوشه های دامنت را آب می گیرد،
که شاید لحظه ای فکری، درنگی....
می روی اما و من در صبح،
دنبال تو می گردم
پیش من نشسته ای و لی نگاه تو
غرق در تلاطمی به رنگ آفتاب
داد می زند ...
عبور می کند...
جوانه می زند...
در دل تمام خاطرات خاک خورده ام
و باز
من
هوا گرگ و میش شد نیامدی!
دلم از غم پریش شد نیامدی
چندسالی است دلم پشت پنجره
هرثانیه ریش ریش شد نیامدی
شاید من اونی که فکر میکنی نیستم
اصلا به قول شما من با کلاس نیستم
شاید نتوانم بخوانم زیبا
ولی مطرب هر کوچه و بازار نیستم
شاید من مون
همه عمر پلک هایم را بستم
شاید بگذرد
ای دریغا که روزگار پلک هایش باز بود
و تو باز بگو
با یک پلک بر هم زدن همه چیز تمام می شود
این پلک بر هم زدن ها
هاله ای مخدوش می پیچد درون پیکرم از هیچ
سایه ای مدهوش تا پایان نافرجام
مرز داری هرز می تابد درون سایه ای در خویش
زایش درد از طلوع واپسین مستوره تار
دوست ِ عزیز . . .
من سیگار می کشم
تو سیگار می کشی
من از بی پولی ،
تو از پولداری
من از آسایشی که تو رؤیاهام دارم ،
تو از آسایشی که همین الان
اي دور فلك آرام،از چرخش تو مستيم
يك لحظه تامل كن ، از پاي فتادستيم
رحم از تو نمي آيد ، هردم بزني نعره
آواز تو را يك عمر، از دور شنيدستيم
ج
سرشار از غرور کنارت ایستاده ام
و تو می خندی
حریر مست نگاهت را نوازش می کنم
و تو می خندی
هر روز دوری را برایت دکلمه می کنم
و تو می خندی
هر لحظه
ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
در نگاهم آبی آسمان را می یابی
عمق دریا ی بی ساحل را
باران بی ابری
........که خورشید ; می زاید
در نگاهم می یابی
ما زخمِ پشت كرده به تصميم خنجريم
اين روح نيم مرده، تمنّاي مَرْهَم است
اي جغدهاي باكره آبستن از شبيد؟!
خورشيد در حوالي ما شعلهاي كم است!
•
آنجا ك